زمانی من توی بورس بودم. سال ۹۹ دولت و بورسی ها تصمیم گرفتند کسری بودجه خودشون را با سرمایه های مردم جبران کنند. در دولت روحانی زدند به نوسان گیری. اجازه خروج حقیقی از بورس را نمیدادند و با صف اندکی به قیمت کمتر خرید میزدند تا فردای روز دوباره روند همه در صف خروج و اندکی خرید و پایین آوردن قیمت سهم ادامه پیدا کند. آنها این کار رو ادامه دادند تا حساب یکی مثل من نصف شد و با پنجاه درصد ضرر بیرون آمدم. جالب اینکه یک سایتی به اسم سهام یاب بود. اونجا مردم مثلا با هم چت میکردند. چت ها تقریبا واقعی بودند. ولی بعد از این ماجرا اگر یکی اونجا میگفت دارایی ام رو از دست دادم، یکی پیدا میشد بهش بگه بیخود کردی پول کم آوردی!
همون سایت هم که تویش میشد چت کرد، آن زمان مختل شد و بعد هم حذف شد!
یعنی همون قدر اطلاع رسانی مردمی هم نباید صورت میگرفت.
بعد از آن من دیدم حقیقی ها برای همون نوسانگیری وارد بورسی شده بودند که به جیب مردم ضرر زده بود. طرف حقوق نمیگرفت ولی شنیده بود با نوسان بازی مثل خود حقوقی ها میتونه درآمد کسب کنه.
همونجا بهش گفتم این کار فایده ندارد. حقوقی که به تو حقیقی ضربه زده و میدونه جیبت خالی شده بهت اجازه نوسانگیری نامیده. او با اطلاعات دقیق و کامل اون جیب تو رو خالی کرده. اون با اطلاعاتی که از بانکها داشته و با جمع آوری اطلاعات شنود فهمیده بوده که تو همه تخم مرغهایت رو توی بورس گذاشتی. به اندازه ای که داده جمع کرده بوده جیب تو رو خالی کرده!
حالا دشمن امروز هم همین طوره. دشمن با اطلاعات دقیق و کامل کارش رو انجام میده.
نگاه میکنه من تا دیروز فقط روی زبانهای انگلیسی، عربی کار میکردم و زمان زیادی هم روی این دو گذاشتم. نگاه میکنه من همه تخم مرغ های سرمایه گذاریم رو روی کشورهای عربی و غربی گذاشته ام. چیکار میکنه؟ ملت جعلی ابراهیم آمریکایی انگلیسی زبان با سعودی عرب زبان شکل میده و هدفش حذف تو هست چون تو فقط زبانهای این دو رو یاد گرفتی و با اتحاد اینها نیازی بهت نمیبینه.
حالا چی میشه اگر با داده های واقعی بخش بفهمونی که زبانهای مختلف از جمله روسی و چینی هم به همون اندازه انگلیسی و عربی وارد فرهنگ خودت کردی؟
کار سخت تر میشه. دیگر کمتر فرصت پیدا میکنه به جمعیت بیشتری دروغ بگه که ایران سرسبز نیست. ایران جنگه و ثبات سیاسی ندارد.
خب، پس بیایید کمی راست بگیم:
من ایرانی هستم : وُ شی ییلاو یِن
我是伊朗人

ایران سرسبز
绿色伊朗
ایران پر درخت
伊朗到处都是树木
Yīlǎng dàochù dōu shì shùmù
چین: Zhōngguó
中国
لحظاتی از نوای «ای ایران خدایی» حاج محمود کریمی در مراسم عزادارای شب عاشورا با حضور رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره) منتشر شده است. از اینجا میتوانید فیلم نوحه شنیدنی "ای ایران خدایی ایران کربلایی" از محمود کریمی را با کیفیت عالی دانلود کنید.

این مراسم که در ۱۴ تیر ۱۴۰۴ همزمان با عاشورای حسینی برگزار شد بازتاب گسترده رسانه ای و در شبکه های اجتماعی داشت. در اقدامی بی سابقه شبکه الجزیره پخش عادی برنامه خود را لغو و پخش زنده حضور امام خامنهای را اجرا کرد.
حضور رهبر انقلاب اسلامی در مراسم عزاداری شب عاشورا در حسینیه امام خمینی (ره)، در رسانههای رژیم صهیونیستی بازتاب گسترده و ویژهای داشته است.
رسانه معتبر آمریکایی نیز گزارش داد:« تلویزیون دولتی ایران تصاویری از رهبر عالی ایران را پخش کرد که در آن، در حال دست تکان دادن و پاسخگویی به ابراز احساسات مردم است».
این تصاویر باعث شد بسیاری از تحلیلگران غربی اعتراف کنند که رهبر جمهوری اسلامی ایران نقش محوری و قدرتمند در صحنه سیاست و اجتماع ایران دارد.
The ceremony, which was held on July 4, 1404, coinciding with the Ashura of Hussein, received widespread media coverage and on social media. In an unprecedented move, Al Jazeera canceled its regular broadcast and broadcast Imam Khamenei’s presence live.
The presence of the Leader of the Islamic Revolution in the Ashura mourning ceremony at the Husseiniyeh of Imam Khomeini (RA) has received widespread and special coverage in the Zionist media.
A reputable American media outlet also reported: “Iranian state television broadcast images of the Supreme Leader of Iran waving and responding to the people’s expressions of emotion.”
These images led many Western analysts to admit that the Leader of the Islamic Republic of Iran plays a central and powerful role in Iranian politics and society.
قیام امام حسین(ع) ایمان، استقامت و مقاومت در برابر ظلم و ستم
در بخش سخنرانی این مراسم، حجتالاسلام مسعود عالی با اشاره به درس قیام امام حسین(ع) برای استقامت و ایستادگی در مقابل ظلم، ایران اسلامی را محور جبهه جهانی مقاومت با رهبری ولی امر مسلمین خواند و با اشاره به صهیونیزم جهانی به عنوان محور اصلی جبهه باطل، گفت: ملت ایران براساس آموزههای عاشورا، هیچگاه تسلیم جبهه باطل نخواهد شد؛ زیرا شعار «هیهات مناالذله» را سرمشق خود قرار داده است.برایشان جنگ و صلح معنایی ندارد؛ نسلی بعد از نسل دیگر این فرهنگ را تکرار کردهاند، انگار درست همان چیزی باشد که در صد سال تنهایی از آن روایت شده: خلق هرجومرجی که اسمش را زندگی میگذارند.
_______________________
A girl was planning a birthday party and inviting all her classmates to her house. There were thirty-three of them. When she discussed the matter with her family, they said:
“For this many children, you need to buy special toilets. How are you going to manage them?”
They ended up buying toilets, although many of them were never even used. After the party, they packed the toilets and put them in a room upstairs.
A few months later, in the same house, one of the family’s sons, who was participating in the demonstrations, was shot by forces supporting the usurping government during the protests. In the brutal crackdown, people were shot and many were killed. The son was also shot and wounded and was thrown into a truck with the bodies of the dead to be dumped in the sea.
But he miraculously survived. When he opened his eyes, he saw himself among the corpses. He managed to get out of the lifeless bodies and escape.
He went straight back home, but for fear of his life he did not dare to leave the room. He went upstairs and took refuge there, in the room with the basins. He decided to never leave there again, even to do his toilet there in the same basins and to stay there for the rest of his life.
This story is similar to the current situation of some of our neighbors. At night, they scream and stomp in their houses until midnight and when the neighbors wake up and protest, they get in the car and go a little further to escape from their own hands again!
War and peace have no meaning for them; generation after generation they have repeated this culture, as if it were exactly what was narrated in One Hundred Years of Solitude: creating chaos that they call life.
خانم فاطمه مهاجرانی سخنگوی دولت یک چهره اخیرا پر تکرار برای من شده. نه اینکه فقط در دولت پزشکیان تکرار شده باشد، بلکه در جامعه اقتصادی که با آن در ایران کار میکردیم و هم قطار میشدیم.
چهره ای که اطمینان و اعتماد به نفس ناشی از اعمال خود دارد و در عوض مطمئن است که موجودی مثل من سخت در اشتباه است و باید آن را نشان همه بدهند تا درس عبرتی برای سایرین باشد.
یکی خانم مهاجرانی در جریان زن، زندگی آزادی 1401 برایم پر تکرار شد و یکی چهره این خانم وزیر، خانم صادق
اگر بگوییم که این چهره ها قطعاتی از یک پازل بودند که در سال ۱۴۰۱ انتخاب شدند تا سال ۱۴۰۳ که رئیسی رو شهید میکنند روی کار می آیند گزاف نگفتهایم.
خصوصیات چهره خانم مهاجرانی:
1. اعتماد به نفس
2. اجتماعی
3. نفاق
4. ترس
5. زن زندگی آزادی
6. ترجیح منافع شخصی به ملی
7. احساس برتری در قدرت به حق
مجموعه این ویژگی ها کمک کرد به او که تا دیروز هم در بدنه اقتصادی کشور مشغول به کار بود فرصت بیشتری داده شود تا همه را در پروسه ای که به آن وفاق میگویند دور خود جمع کنند.
مهاجرانی با توهین به امثال من مشکلی نداشت و پس از آن میتوانست با تملق و چاپلوسی من را سر کاری که لیاقت آن را نداشتم نگه دارد. البته یکی مثل من ادب و احترام پر رنگ بود و او این مولفه را سعی میکرد لااقل در ظاهر حفظ کند.
من مهاجرانی و صادق را در پازل ها و مدلهای کوچکتر اجتماعی-اقتصادی لمس کرده ام و برای همین وقتی ابعاد حضور در رده های بالاتر آنها را میبینم قصد حذفشان را دارم، همانطور که برای ظریف آمریکایی و رئیسشان همین نظر را دارم.
خوشرقصی خیانته
از ویژگیهای خاص اینها اینه که برای رئیسشان خوشرقصی دارند. چطور با زنانگی به آن رتبه بالا رسیدن؟
ما یک خانم دکتری داشتیم که دکترای روانشناسی که گرفت را همه چهار ساله میگرفتند ولی به این ظرف دو سال دادند. این خانم رو جای خانم صادق بگیرید. همه تعجب میکردیم که چطور اجاره خانه نمیداد، مجرد بود عضو شورای شهر یزد هم بود!
روابط پنهان؟
خانم فرزانه صادق، وزیر راه و شهرسازی را در نظر بگیرید که موضوع تخلف دو هزار میلیارد تومانی او در جریان بود تا اینکه رژیم صهیونی چنان به ما حمله کرد. پس از این حمله این خانم فرشته نجات ما شد، برعکس.
مهاجرانی را در نظر بگیرین.
ما یک خانمی شاغل به موقعیت شغلی خود داشتیم که وقتی با مجموعه اش من را میدیدن حرف از دزدی میزدن که الان چیزی را برمیدارد:
مثلا من میگم ما در دانشگاهی درس خواندیم و به آن پول و وقت و انرژی دادیم که الگوی مدیریتی اش سازمان مللی بود. سازمان مللی که امروز قطعنامه با تله بازرسی برای هدف قرار دادن دانشمندان صادر کرد. او که تا دیروز با مباحث جلوگیری از تقلب جلوی پیشرفت های ما را داشت میگرفت، امروز با تقلب در مذاکرات به ما تجاوز کرد!
حالا با این شرایط اگر من عملگرا مورد حمله این دانشگاه واقع شده باشم بگویم حتی تقلب سر جلسه امتحان مجاز است، واکنش ها چیست؟
چند نفر حامی دارم؟
اینکه تعداد مخالفان خصوصا در سطح مدیران کشور بالا میرود، با وجود امثال خانم مهاجرانی محتمل تر است. جالب اینکه من قائل به اجرای قانون حجاب در کشورم، ولی این خانم که سیاست تقلب در برابر تقلب آنها را مجاز میدانم، قائل به اجرای این سیاست نیست! او اتحادی که امروز من آن را نمیبینم، مرهون عدم اجرای قانون حجاب میداند.
طبق کتاب مرجع تقلید، به من اجازه داده شده اگر چیزی کمتر از پنجاه تومان پیدا کردم اشکال ندارد که آنرا برای خودم بردارم، بدون اینکه دنبال صاحبش باشم. من کتاب مرجع تقلید را با نرخ سی سال پیش خوانده ام. آیا مجاز نیستم که پنجاه هزار تومان را متناسب با تورم فعلی برای خودم حساب کنم؟
آیا نباید خودم را احمق بدانم که بدنبال صاحب آن پول ناچیز بیوفتم؟
امثال خانم مهاجرانی که وفاق و اتحاد خود را در قائل به دزد بودن من در این شرایط میدانند این برداشت من را دزدی در نظر گرفته و جلوی قاچاقچی، جلوی معتاد و جلوی هر کس و بی حجابی م ن را مثال به خطا معرفی میکنند و از این اصل خود هم کوتاه نمی آیند.
آنجا که با ضد مزرعه های استخراج رمزارز آب و خاک این کشور را به یغما میبرند و هر بوته و درختی را میخشکانند از آنجا که تعداد زیادی از آن بازی خبر ندارند دزد محسوب نمیشوند، ولی همانجا که من با در نظر گرفتن نرخ ۴ میلیاردی محتسب در اجاره خانه و مسکن و حساب پولی یک انگشتر نقره از زمین برمیدارم و حسابم همان ۵۰ هزار تومان سی سال پیش است دزد محسوب میشوم؟!
این چه حساب کتابی است؟
امروز طلا را تو بیت کوین گرفته ای و نقره را اتریوم. نه تو، که دولت به مسند قدرت نشسته با وزارت اقتصاد همتی همه قائل به این موضوع هستید. چطور آن انگشتر نقره که معلوم نیست چقدر آن هم آلیاژ است و نقره هم نیست منجر به قطع ارتباط با جامعه و معرفی من بعنوان دزد میشود؟
تو اگر دیروز خانه من را با کاغذ بازی دزدی بالا کشیدی، فردا اگر من مشتی خاک از همان خانه بردارم، دزد محسوب میشوم؟
چون در نظام اسلامی ما این کار دزدی محسوب میشود مگر من به دادگاه بروم تا او اثبات کند؟!
امروز تخلف خانم صادق را ما دیدیم و برای وزیر ماندن او شاهد شهادت ده ها نفر بیگناه اعم از دانشمند و غیره بودیم. فردا پشت او را با جادو و رابطه با اجنه امداد رسان باید بیابیم، کما اینکه امروز در پازل های کوچکتر اقتصادی او را دیدیم.
امروز خانم مهاجرانی را میبینیم که دم از بی حجابی در برابر دزدی مکشوف من میزند. فردا شاهد قاچاق سیستماتیک سلاح، و اعضای بدن کودکان بیگناه در کشوریم، کما اینکه تا کنون در ابعاد کوچکتر پازل اقتصادی کشور شاهدش بودیم.
امروز اگر رهبر انقلاب رو هم تهدید به مرگ کنند من باید منتظر فتوای جهاد باشم تا از او دفاع کنم؟!
یا نه، وظیفه من هست که دشمن را هر چه بیشتر بشناسم و در درجه اول خود را نجات دهم و سپس جان اطرافیان و رهبرم را در اولویت قرار دهم. برای این دفاع هم نیاز به دادگاه، سپاه و ارتش ندارم. به من یاد داده اند که اگر در لحظه ای که نماز میخوانم خطر جانی من را تهدید میکند نماز را قطع کرده و جانم را نجات دهم.
امروز آنچه شاهدش هستیم بازی قدرت با ذات وجودی ما و تلاش او برای نرسیدن به حق و حقوقمان هستیم.
صدای گریهی نازک رایان قاسمیان هنوز توی گوشم هست. پنجاه روز گذشته، پنجاه روز پر از خواندن و دوری از همه، حالا قرار است دوباره به دانشگاه برگردم. امتحانات به خاطر تجاوز صهیونیستی-آمریکایی عقب افتاد و بالاخره امروز برگزار میشود.
در این امتحانات، همه باید لباس ورزشی بپوشند، انگار قرار است مسابقه بدهیم، نه امتحان. حجم کتابها آنقدر زیاد بود که گذاشتمش برای روزهای آخر. حالا ساعت پنج عصر است و من تازه رسیدم شهر، بعد از پنجاه روز بدون مام!
محل امتحان، همان سالن ورزشی دانشگاه است؛ پر از دانشجو. همه باهم امتحان میدهیم و کافی است سر جلسه حاضر باشی، همین کافیست. وقتی وارد میشوم، دو تا از دوستانم که مراقب امتحان هستند، به استقبالم میآیند؛ یکی از سمت راست ردیفها و دیگری از چپ. از سکوهایی که حالا بهجای تماشاگران، دانشجوها روی آن نشستهاند بالا میروند. میدانم چرا اینطور استقبال میکنند؛ چون رفقای باحالی هستند.
دانشگاه شلوغتر از همیشه است. برای رسیدن به دانشکدهام باید از چند دانشکده دیگر هم عبور کنم. در راه، دوستان دیگری را میبینم که دارند لباسهایشان را مرتب میکنند تا آماده امتحان شوند.
پشت صحنه امتحان، جایی که درختان سبز در تاریکی پیدا هستند، یک لحظه خالی میشود؛ اما من هنوز خودم را نرساندهام. تازه همراهم هم کنارم هست. در نیمهراه، یکی از شیشههای مام کنار پاگرد پلهها را برمیدارم تا کمی استفاده کنم؛ بوی عرقم همه را اذیت کرده بود و موهای زیر بغلم هم حسابی بلند شده، اما مهم نیست. همان شیشه را به همراهم میدهم که نگه دارد تا نشکند.
حالا آمادهام. وارد سالن میشوم. همانطور که گفتم، رفقا به استقبالم میآیند و مراسم استقبال را کامل انجام میدهند. سالن پر از دانشجو است و همه دارند امتحان میدهند. کمی دیر رسیدم، اما مهم نیست؛ چون امتحان پر از تقلب است.
سه، دو، یک؛ شروع شد. یکی از بچهها آدامس باد میکند و از زیرش تقلب رد میدهد، یکی از روی دست بغلدستی نگاه میکند، چند نفر توپ کاغذی میفرستند، و حتی بعضی با پروژکتور جوابها را پخش میکنند.
چه اتفاقی افتاده؟ هیچ! همهچیز از قبل پیشبینیشده بود.
اصلاً لازم نبود برای امتحان چیزی بخوانیم. تازه در همین پنجاه روز گذشته، من یکیدو پست وبلاگی هم نوشتم و از بقیه بیشتر کار کردم. برگزارکنندگان امتحان هم این را میدانستند و گفته بودند جایزه دارم!
از وقتی که نهادهای بینالمللی مثل سازمان ملل عزت و اعتبارشان را از دست دادهاند، امتحانات دانشگاهها هم دیگر اهمیتی ندارد. شورای امنیت سازمان ملل در یک جلسه، بدون هیچ مدرک و قرینهای، کشور ما را محکوم کرد و همان موقع جنگ شروع شد. از زمین، هوا و دریا به ما حمله کردند. مزدورها نقاط دقیق را شناسایی میکردند و پهپادها و جنگندههای صهیونیستی بمب بر سر مردم میریختند؛ فرقی نمیکرد کودکی دوساله در گهواره باشد یا پزشکی که بیمارهایش را درمان میکرد.
به تاسیسات صلحآمیز ما هم حمله شد. ما گیر افتادیم در تلهای که نامش را «بازرسی» گذاشته بودند. سازمان مللی که خود صاحب دانشگاه بود و میخواست الگویی از مدیریت دانشگاهی ارائه بدهد، به ما حمله کرد. بهجای آموزش، برای ما تله گذاشتند؛ بهجای عدالت، برای ما تقلب.
در حالی که مذاکره با آمریکا در جریان بود و حتی روز مذاکره هم تعیین شده بود، باز هم حمله کردند. نام دانشمندان ما هر روز در لیستهای غربیها بهروزرسانی میشد تا لحظه حمله، و آنها با هماهنگی چند کشور، غافلگیرانه بر سرمان ریختند.
دانشمندان ما را بعد از سالها تلاش و ایستادگی، ترور کردند. بیش از دویست نفر از فرماندهان ارشد ما شهید شدند. دهها دانشآموز، چندین معلم، امدادگر، ورزشکار و حتی بیماران در بیمارستانها جانشان را از دست دادند.
و ما حتی فرصت نداشتیم بگوییم: «سازمان ملل، چشمهایت روشن!»
رایان قاسمیان، همان نوزاد دو ماهه، آخرین گریههایش را شنیدیم و دوباره مجبور شدیم امتحان بدهیم؛ امتحانهایی که به خاطر همان حملهها عقب افتاده بود.
امتحان را دادیم؛ با همان کیفیت! و باز هم منتظریم، برای حمله بعدی از سوی دانشگاه سازمان ملل متحد. تا دوباره همه با هم تقلب کنیم، همان چیزی که این ملت یاد گرفته!
دبیر حزبالله لبنان گفته بود اسرائیل، که حالا در آتشبس با ایران به سر میبرد، ۳۷۰۰ بار آتشبس را نقض کرده است.
ما هم این امتحان را به همین شکل برگزار میکنیم، تا به همه دنیا بگوییم: ما هرطور لازم باشد تغییر میکنیم و باز میایستیم.
_______________________
The sound of Ryan Ghasemian's thin cry is still in my ears. Fifty days have passed, fifty days full of reading and being away from everyone, now I'm going back to university. The exams were postponed due to the Zionist-American aggression and will finally be held today.
In these exams, everyone has to wear sportswear, as if we were going to have a competition, not an exam. The volume of books was so large that I put it aside for the last few days. It's now five in the evening and I've just arrived in the city, after fifty days without Mom!
The exam venue is the university gym; full of students. We're all taking the exam together and all you have to do is be present at the meeting, that's enough. When I enter, two of my friends who are watching the exam greet me; one from the right side of the rows and the other from the left. They climb up from the stands where students are now sitting instead of spectators. I know why they greet me like that; because they're cool guys.
The university is busier than ever. To get to my college, I have to pass through a few other colleges. On the way, I see other friends who are arranging their clothes to get ready for the exam.
The backstage of the exam, where the green trees are visible in the darkness, is empty for a moment; but I haven't arrived yet. My companion is also with me. Halfway through, I pick up one of my mother's bottles by the foot of the stairs to use a little; the smell of my sweat was bothering everyone and the hair under my armpits has grown quite a bit, but it doesn't matter. I give the same bottle to my companion to hold so that it doesn't break.
Now I'm ready. I enter the hall. As I said, my comrades come to welcome me and perform the welcoming ceremony in full. The hall is full of students and everyone is taking the exam. I arrived a little late, but it doesn't matter; because the exam is full of cheating.
Three, two, one; it started. One of the kids blows gum and cheats, another watches from behind his hand, a few people throw paper balls, and some even broadcast the answers with a projector.
What happened? Nothing! Everything was planned in advance.
We didn’t even have to study for the exam. In the past fifty days, I’ve written a blog post or two and worked harder than the others. The exam organizers knew this and said I had a prize!
Since international institutions like the United Nations have lost their dignity and credibility, university exams no longer matter. The United Nations Security Council condemned our country in a meeting, without any evidence or evidence, and immediately the war began. They attacked us from land, air, and sea. Mercenaries identified the exact locations and Zionist drones and fighter jets dropped bombs on people; It didn't matter if it was a two-year-old child in a cradle or a doctor treating his patients.
Our peaceful facilities were also attacked. We were caught in a trap they called "inspection." The United Nations, which owned the university and wanted to provide a model of university management, attacked us. Instead of education, they set a trap for us; instead of justice, they cheated us.
While negotiations with the United States were ongoing and even the day of the negotiations had been set, they attacked again. The names of our scientists were updated every day on the Western lists until the moment of the attack, and they surprised us with the coordination of several countries.
Our scientists were assassinated after years of effort and resistance. More than two hundred of our senior commanders were martyred. Dozens of students, several teachers, rescue workers, athletes, and even patients in hospitals lost their lives.
And we didn’t even have a chance to say: “UN, open your eyes!”
We heard the last cries of Ryan Ghasemian, the same two-month-old baby, and we were forced to take the exam again; the exams that had been delayed due to the same attacks.
We took the exam; with the same quality! And we are still waiting, for the next attack by the United Nations University. So that we can all cheat together again, the same thing this nation has learned!
The Secretary of Hezbollah in Lebanon had said that Israel, which is now in a ceasefire with Iran, has violated the ceasefire 3,700 times.
We are also holding this exam in the same way, to tell the whole world: We will change and stand up no matter what.