شاهنامه، آیا پس از اشتهارد؟
بعد از اینکه شهرداری از وظایفش برای رسیدگی به شاهنامه سر باز زده و تفصیلی طرح شاهنامه را با وجود تاریخ انقضا ارائه نکرده، شاهد آب از آب تکان نخوردن وضعیت شاهنامه هستیم.
وضعیت کم آبی شاهنامه با وجود گذشتن کشف خشکیده چیزی برابر با روستای بیابانی اشتهارد شده.
شهرستان اشتهارد که به دلیل واقع شدن در نزدیکی پایتخت از امکانات ویژه تری نسبت به شاهنامه مشهد برخوردار است، هنوز از وضع موجود راضی نیست.
در منطقه شاهنامه به بحران بی آبی رسیدگی ندارند. این در حالیست که اشتهارد در یک پروژه از طریق لوله کشی به طریق مصنوعی آبرسانی می شود.
با این حال، شاهنامه و اشتهارد در یک نقطه
شاهنامه به دلیل خشکی آن در وضعیت اشتهارد پس از تامین آب مصنوعی شده است.
هر دو منطقه از وضعیت هر ده روز بیست دقیقه آب ناراضی هستند و مشکلات اجتماعی مشابهی را دارند.
ساکنین شاهنامه به دلیل کم آبی و وعده و وعید مسئولین و پاسخگویی ناچیزشان در حال مهاجرت هستند.
مشکل در پذیرش مسئولین است. مشکل بی آبی اشتهارد طراحی شده و آبرسانی میشه. این در حالیست که شاهنامه پس از خشکی دوستی و کشف هنوز مسئولین آن در حال انداختن توپ در زمین ساکنین هستند.
______
Shahnameh, after Eshtehard?
After the municipality refused to fulfill its duties to deal with Shahnameh and did not present a detailed Shahnameh plan despite the expiration date, we are witnessing the situation in Shahnameh not changing.
Despite the passing of Kashf, Shahnameh's water shortage has become something equivalent to the desert village of Eshtehard.
Eshtehard County, which enjoys more special facilities than Shahnameh Mashhad due to its location near the capital, is still not satisfied with the current situation.
They are not addressing the water shortage crisis in the Shahnameh region. This is while Eshtehard is being artificially supplied with water through a pipe project.
However, Shahnameh and Eshtehard are at one point
Shahnameh has become artificially supplied with water after Eshtehard due to its drought.
Both regions are dissatisfied with the situation of twenty minutes of water every ten days and have similar social problems.
The residents of Shahnameh are migrating due to water shortages and the promises and inaction of the authorities.
The problem is in accepting the authorities. The problem of water scarcity in Eshtehard has been solved and water is being supplied. This is while Shahnameh, after the drought of friendship dam and Kashaf, is still being thrown into the hands of its residents.
آزمون مربی گری ورزشی را آنقدر زیاد گرفته بودم که تکه های فایل پی دی رو نمیدونستم چطور دارم تکه میکنم.
تند تند جواب دادم و منتظر اعلام نتایج شدم. حالا میتونستم مدرک جدیدم رو که با سالها زمینه کاملا پشت سیستم نشینی متفاوت بود قاب بگیرم و به دیوار بزنم.
پیام اداره کاریابی وزیر اومد که بیا و ببین ما چقدر کار کردیم. بعد از کلی بالا و پایین کردن، با چند حرکت تصادفی و تجربی بالاخره تونستم سامانه رو ببینم. می آیم تربیت بدنی و ورزش رو برای شغل انتخاب کنم، میبینم مناسبتر از ظرفشور پیدا نمیشه. چون قدیمی شده دستپاچه انتخابش نمی کنم و میرم شغل پیشنهاد بدم. میزنم مربی باشگاه و میگه مدرک تحصیلی؟
رفتم مربی گریم رو که از فدراسیون گرفتم در بخشی از تحصیلات وارد کنم. بالاخره چند ساعت و چند کلاس روانشناسی و ایمنی در ورزش و آمادگی جسمانی و غیره خونده بودم و این نباید از چشم وزیر می افتاد. نگاه کردم ندارن. رفتم بخش مهارت ها رو پر کنم میزنم تربیت بدنی، برایش نامانوسه!
میزنم مربی برام گزینه های مربی کودک و خلاقیت و غیره می آره. پس کو مربی ورزشی؟! جایگاه ترویج ورزش همگانی در دولت پزشکیان اینه؟
فکر میکنم اگر شاغل شدم با اینها و ظرفشویی نبود من بجای آپچاگی و پرش به بچه های مردم چی باید یاد میدادم!
________________
Sports Coach
I had taken so many sports coaching exams that I didn't know how I was going to piece together the pieces of the PDF file.
I answered quickly and waited for the results to be announced. Now I could frame my new degree, which was completely different from the years of sitting behind the system, and hang it on the wall.
A message came from the Minister's Employment Office saying, "Come and see how much work we've done." After a lot of ups and downs, with a few random and experimental moves, I was finally able to see the system. I'm going to choose physical education and sports for a job, and I see that there's no better fit than dishwasher. Since it's old, I'm not going to choose it in a hurry and go offer a job. I type in gym coach and it says educational degree?
I went to enter the coach document I got from the federation as part of my education. After all, I had studied psychology and safety in sports and physical fitness for a few hours and a few classes, and this shouldn't have escaped the Minister's attention. I looked and they weren't there. I went to fill in the skills section and typed in physical education, which is unfamiliar to it!
It says I'll give you the options of a child coach, creativity, etc. So where's the sports coach?! Is this the position of promoting public sports in the Pezeshkian government?
I think if I got a job with these and not washing dishes, what would I be teaching people's children instead of Upchagi and jumping jacks!
مادرم و اگر من میتونستم کمک کنم میرفتیم تو حیاط که برف روبی کنیم، با وجود پسرها که پای تلویزیون تو خونه نشسته بودند.
چون کوچکتر بودم و یاد گرفته بودم که تفاوتهای فردی را با آموزه های دینی بسنجم، به پسرها میگفتم چی اینجا نشسته این؟ مادرتون تو سرما و حیاطه و اینجا نشستین و تن پروری می کنید.
بچه بودم و امکان این نوع برقراری ارتباط بین خواهر و برادر ممکن بود. از پیش، گو اینکه برادران من چیزی بدانند که من ندانم، پس از سکوت میزدند زیر خنده.
خنده آنها برایم نامفهوم بود، اما می نشستم و پا میشدم و میگفتم اینها به مادرم کمک نکردند.
زمان گذشت و من لاغر پستونی تعریف شدم. یک امکان ضعیف اجتماعی برایم مانده و آن هم این است که زیر دست همکار استادی با چند نفر دیگه کار آزمایشگاه بگیرم.
یک روز آزمایشگاه به ما ظرفهای کاغذی داد که از نظر میزان نشتی پس از ریختن برنج پخته و نیمرو روی آن امتحانشان کنیم. چند نفر بودیم که همزمان آزمایشات رو انجام میدادیم. ظرف آخری رو دادم به یکی از همکاران که ازش انتظار داشتم اونکه ایستاده برایمان که نشستیم از کنار دستش، جای گاز رو با پروتکل پر کنه. این کار را نکرد، عوضش یک ظرف دیگه پر کرد که بخورم. من صدایم در آمد و گفتم کاغذی روچرا برایم نیاوردی؟!
همکار دوستم که بی ادبی غیرمنتظره را دید گفت برو کاغذی رو برایش بیار.
من نشستم اولی رو خوردم و اومدم که دومی رو بخورم، چون پروتکل تست آزمایش بود. همون موقع حراست اومد پشت در. چند نفر حراست در می زدند و کسی برایشان در را باز نمی کرد.
وقت آزمایشگاه گذشته بود. آمده بودند که ببینند چه شده. من که تازه شروع کرده بودم به نگاه کردن آنچه که تازه بدستم رسیده بود نگاه کردم به این دوتا همکار که آزمایشگاه را اینطوری گرفته بودند. گفتم نمی خواد شما برین توضیح بدین، من میرم. توضیح دادم که برنج ظرفم پخته و بعد همونطور که میبینید باید رویش نیمرو میریختیم. در این کار تاخیر داشتیم. شب که برگشتم خانه، دیدم از مدیران کانال نهج البلاغه خوانی همزمان پست گذاشته که امام علی گفته تصمیم های محکم برای رسیدن به اهداف بزرگ با خوش گذرانی و سفره های رنگین سازگار نیست و اون دوستم که خوب خودش و پستونهایش رو چاق کرده و هرشب عکس کباب هایش را با همسرش تو اینستا میگذاشته این پست رو خونده و وضعیت امروز خودش را با این پست دیده و چاقی خودش رو مبنای برتری برای همکاری در آزمایشگاه بین همکاران کرده.
آخرین پست کانال نهج البلاغه خوانی این بود:
امام علی مى فرمایند:
«و (بدانید که) گرفتن تصمیم هاى محکم (براى رسیدن به اهداف بزرگ) با خوش گذرانى و سفره هاى رنگین سازگار نیست»؛
به داستانان اینهنگ شاپ (dastanan.enahang.ir) بپیوندید
برگشتم به کودکیم و اینکه چطور برادرانم ویژه خواری میکردند و من لاغر و پستونی هستم که حتی میمون هم ازش خوشش نمی آید ولی خودشون نفری چند تا بچه دارند و همسران خوشگل و قدبلند دارند.
حتی اگر امکانش باشه دستمال کاغذی زیادی استفاده نمیکنم. اگر ببینم تعداد زیاد ظرفهایی که استفاده میکنم موجب زحمت افتادن مادرم میشه کثیف نمیکنم. لباس کثیف نمیکنم و یکسره تیکه لباسشویی روشن نمیکنم. من ذهنم رو درگیر این ها نمیکنم و آن رو آزاد میگذارم که به مسائل مهمتری بپردازد، اما گویی دوره پرداختن به اینها و پاسخگویی است.
__
Religious fights that have become so common today
My mother and I, if I could help, would go to the yard to shovel snow, despite the boys sitting at home watching TV.
Because I was younger and had learned to measure individual differences with religious teachings, I would say to the boys, "What are you sitting here for? Your mother is in the cold and in the yard, and you are sitting here and exercising."
I was a child, and this type of communication between siblings was possible. Before, as if my brothers knew something that I didn't, they would laugh after the silence.
Their laughter was incomprehensible to me, but I would sit and stand up and say that they didn't help my mother.
Time passed and I was defined as a skinny, petite woman. I had one weak social opportunity left, and that was to work in a laboratory with a professor's colleague and a few other people.
One day, the laboratory gave us paper containers to test for leakage after pouring cooked rice and turning them upside down. There were several of us doing the tests at the same time. I gave the last dish to a colleague who I expected to fill the gas chamber with the protocol while he was standing next to us when we sat down. He didn't do this, instead he filled another dish for me to eat. I shouted and said, "Why didn't you bring me its paper?"
My colleague, who saw the unexpected rudeness, said, "Go get him some paper."
I sat down, ate the first one, and came to eat the second one, because it was a test protocol. At that moment, security came behind the door. Several security guards were knocking on the door, but no one would open the door for them.
It was past time for the lab. They had come to see what had happened. As I had just started looking at what I had just received, I looked at these two colleagues who had taken over the lab like this. I said, "You don't want to go and explain, I'll go." I explained that the rice in my dish was cooked and then, as you can see, we had to pour some egg on it. We were late in this work. When I returned home at night, I saw that one of the managers of the Nahjul Balagha Khani channel had posted a post at the same time that Imam Ali had said that firm decisions to achieve big goals are not compatible with having fun and colorful tables, and my friend, who had made himself and his breasts fat and posted pictures of his kebabs with his wife on Instagram every night, read this post and saw his current situation with this post and made his obesity a basis for superiority for collaboration in the laboratory among colleagues.
The last post of the Nahjul Balagha Khani channel was:
Imam Ali says:
“And (know that) making firm decisions (to achieve big goals) is not compatible with having binge and colorful foods of tables”;
Join the stories of Enahang Shop (dastanan.enahang.ir)
I went back to my childhood and how my brothers were picky eaters and I am thin and skinny that even monkeys don’t like, but they have several children and beautiful and tall wives.
Even if it were possible, I don’t use many paper towels. If I see that the large number of dishes I use is causing my mother trouble, I don’t get dirty. I don’t do dirty clothes and I don’t do a whole load of laundry. I don’t let my mind get involved in these and I leave it free to deal with more important issues, but it seems like it’s time to address these and be accountable.
در یک فوقالعاده پرشاعبه، ایلان ماسک و کروز خصوصی ایران خودرو ایران شدند.
پس سهامداری ایرانخودرو را برعهده میگیرم تا خودرویی بیشتر رفیق ایلان ماسک و آمریکا.
کروز یعنی فضاپیما و معنی خوبی فضاپیماها و موشک های دفاعی ایران گربه میگیریم میدیم به سگه تا دعوای سگ و گربه.
خدارو شکر چه با فرهنگ و باسواد
کروز crouse شرکت سازی که پای آلمان و صنایع وابسته اسرائیل را به زیان صنایع خودرویی میکند:
ایران خودرو امروز مونتاژ کننده بودند و فوقالعاده آمریکا، آلمان و اسرائیل وارد کشور میشود. این برگ زرینی دیگر در تاریخ خودروسازی کشور. ببینیم اگر دولتی زیان مردمش را بخواهد به اینصورته.
رئیس پزشکیان افتاده میره میگه باید از این سردتر و تاریک. بگو مگوی او را با وزیر اتابک ببینید.
یک جوری میزنه انگار گرمه! همین دیروز گرم تابستونی پوشیدیم و بخاری رو هم خاموش کردیم.
اگر به اینه که باید بگیم که چرا سردسیر رودخانه آفتاب در آمد که آنقدر هوای سردتر از تاریک!
حدیث امام علی علیه السلام:
کثرت الوفاق نفاق
کَثرَةُ الوِفاقِ نِفاقٌ ، کَثرَةُ الخِلافِ شِقاقٌ . حدیث. امام على علیه السلام : موافقتِ زیاد [نشانه] نفاق است؛ مخالفتِ زیاد [نشانه] دشمنى است.
______________________
In a very interesting twist, Elon Musk and Cruise became the private Iran Khodro of Iran.
Hence, I will take over the shareholding of Iran Khodro, so that it will be more of a friend of Elon Musk and America.
Cruise means spacecraft and the good meaning of Iranian spacecraft and defense missiles. We take cat Iran and give it to the dog, rather than a dog and cat fight.
Thank God, what about culture and literacy?
Cruise Crouse, a company that benefits Germany and Israel's related industries to the detriment of the automotive industry.
Today, Iran Khodro was an assembler, and the United States, Germany, and Israel are entering Iran. This is another golden leaf in the history of the country's automobile industry. Let's see if a government wants to harm its people.
The chief physician (President) is leaving, saying it should be colder and darker than this. Watch the video of telling it to the minister, Atabek.
It feels like it's hot! Just yesterday we wore warm summer clothes and turned off the heater.
If we have to say why the cold river turned into sunshine, it's so much colder than dark!
Hadith of Imam Ali (peace be upon him):
Abundant agreement is hypocrisy
Abundant agreement is hypocrisy, and abundant disagreement is discord. Hadith. Imam Ali (peace be upon him): Excessive agreement is hypocrisy; excessive disagreement is enmity.
کار قبلیم نزدیکی شاهنامه بود. اومدم بیرون. کار پیدا میشه. دیگه جستجو کردم و یه ماشین و یک اتوبوس نزدیکتر شدم. بالاخره رسیدم.
داشتم میومدم، کارگری برای خانمهای پولدار میگفت که برای کسی کار میکنه خودش نمیشوره، بیشتر پولداره. ماشین ظرفشوییش ایران.
کار قبلیم ندادن. نزدیک شهرک صنعتی زندگی میکنیم. شهرک صنعتی، جایی که مردای شاهنامه کار میکنن. شاهنامه و سوران و شاندیز و اینا. اونجا به راحتی میکشن. حتی اگه دستت لای دستگاه گیر کرد، بیمه نمی کنند، و مسئولیت ندارند.
صاحبکار قبلیم گفتش که چون یک کارم صنعتی نگرفتم، پس سرمایه نیست. برو شکایت کن اگه تونستی به جواب برسی. شاید راست میگه دلیلش همینه که همین چند وقت پیش که رفته بودم شهرک صنعتی یکی دمپایی اینور دیدم افتاده یه دمپایی هم اونور. توی این راهی که ماشین تردد نمیکنه یه ماشین اومده یه کارگری هم زده با دمپایاش اینور اونور پرت. میزنی شهرک صنعتی، میاد که یه تکنسین لای دستگاه چرخ گوشت و کلاً تیکه پاره.
بین همدیگه میشنویم دیگه زنانمون از این شاهنامه و شاندیز میرن کارهای کسانی بکنند که یک تیکه نشستند.
پولدارها که یه امیدی داشتن، تفصیلیش نیومده و تاریخ انقضاش گذشته و شهردار قصدی برای بهبود ندارند.
روی شنیدن شرایط اجتماعی، یک صفحه روزنامه میارم، خودتون پیگیری کنید.
آگهی زمین آیندهدار فردوسی شاهنامه ۶۷ کنار رودخانه تازه خشک کشف.
زمین بعدی بینالوده. ۵ تا آگهی فروش زمین بیشتر نیست که اونی که خرید میزنه صفی و جلدکه. برای ویلاشهر، زعفرانیه، درخت بید، جلدک، صفی و سوران خرید داره. حداقل برداشتی که میشه اینه که همینا هستند.
زمین شاهنامه مهاجرت میشه:
همینجا خدمتگزار و آبدارچی خانم روستایی میخواهند:
ساختمون سازی واحدهای مسکونی قیمتهای میلیاردی و عددهای ۲۷ میلیارد ۲۸ میلیارد ۲۹ میلیارد و ۳۰ میلیارد داره میفروشه. زمین میلیاردی شاهنامه میشه آپارتمانی. از امکانات این واحدهای آپارتمانی بالکن و ویو نیست. امکاناتشون پارکینگ و انباری، تفاوتشون این چیزاست. تفصیلی داریم که ارائه میشه. هر بار پیگیر این اخباریم. نیست. نزدیک زواری میشه. رئیس یک کلمه میاد میگه تفصیلی. همونطور که فضای مجازی.
چیزی پیدا نمیکنی.
میگردی میگن نیست، نمیده و از اینا. همین خیابون میبینی در راستای گفتن اینکه خاکی نیست دور باغچه چهار تا درخت یک چیز دایره مانندی گذاشتن که خاک. همون خیابان توریستی و گردشگریه.
میری نیشابور رو نگاه میکنی توسعه پیدا کرده و یک زمانی پایتخت ایران بوده. منطقه شهریش بدون در نظر گرفتن درختها رشد کرده.
یکم پایینتر میری شهر زمین های زعفرانی مشهدیهایی که مرکز استان سکونت دارند. اونجا نگاه میکنی ساختمونه. بسیار ژیوپولتیکی و تولیدی . پر از ساختمانهای بدون درخت. عکس اینم براتون میذارم.
عکس یکی از شهرهای آلمان که همشون شبیه هستند، تو گوگل مپ ببینید که زمینهای کشاورزی انگار یکیه. خانهها یک شکل درستشون کرده. چند جا تو اروپا همین شکلی.
میگی آلمان همون یک خاکی که کاشته.
جمعیتشون شبیه جمعیت کشور ایران.
برای این خاک نداشتن و کاشتن میریم سراغ کشور الجزایر از آفریقا، محدوده گازیش. بیابونی که درخت سبز کمه. شهری سبزتر از بیابانی. چهار زمین گرد گرد اطرافش میبینین سبز کاشته.
الجزایر از گاز سرمایه کشاورزی تامین میکنه. سرمایهگذاری کشور خارجی رو. بریم سراغ آسیا و کشور ژاپن. جمعیت ژاپن و ایران رو بگی بیشتر نیست. سبزه و کوههاش هم سبز درخت کاشتن.
من تو گوگل مپ نگاه کردم عکس که لای چرخ ماشین هم چوب گذاشتن یعنی ما ماشین دوست نداریم. عکس گذاشته که از کنار بخشی که فاضلاب میشه درختچه سبز شده. عکس گذاشته میگه نگاه کن اینجا سبزه.
برعکس اینجا چی؟ ۴ تا درختچه داریم روزی یکیشونو میبینیم میارن. همین عکس چوب چرخ ماشین بزارم، چهار تا چرخ ماشینم سوراخه! یعنی ما درخت نمیخوایم ما درختچه نمیخوایم.
فرهنگ ایرانی را مقایسه کنید با فرهنگ ژاپنی. من نمیگم عکساشون داره اینا رو میده. روزی چند بار همین درختچه های گلدون رو من میدیدم که در میارن از خاک. بقیه همین دیدم. انقدر باغچه جلویی درختچههاشو خشک میکنند که عاصی میشه و مهاجرت میکنه میره. تهرانشم که دیگه حدیث زیاده . دریاچه چیتگر میان. یا درختهای خیابون ولیعصر که کاشته. درختهای جای ما هم سریع یکی اره ای چیزی در میاره و نابود میکنه.
__________________________
My previous job was near Shahnameh. I came out. I found a job. I searched again and got a car and a bus closer. Finally I arrived.
I was coming, a worker was telling rich women that she works for someone, she doesn't wash herself, she has more money. Her dishwasher is Iranian.
They didn't give me my previous job. We live near an industrial town. An industrial town, where the men of Shahnameh work. Shahnameh and Sooran and Shandiz and all that. They can easily get away with it there. Even if you get your hand caught in the machine, they don't insure it, and they are not responsible.
My previous employer told me that since I didn't get a job in an industrial town, it's not capital. Go complain if you can find an answer. Maybe that's the reason, because not long ago when I went to the industrial town, I saw a slipper here and a slipper there. A car came on this road where there is no traffic, and a worker was throwing his slipper here and there. You enter an industrial town, and a technician comes in through a meat grinder and is completely torn to pieces.
We hear among ourselves that our women will go to work for those who have been left behind in this Shahnameh and Shandiz.
The rich, who had some hope, have not received it in detail and its expiration date has passed, and the mayor has no intention of improving it.
I will bring a newspaper page upon hearing about the social conditions, follow up on it yourself.
Advertisement for a promising plot of land in Ferdowsi Shahnameh 67, next to a newly discovered dry river.
The next plot is in Binalodh. There are no more than 5 advertisements for the sale of land, and the one who buys it is a swindler and a swindler. There are buyers for Villashahr, Zafaraniyeh, Derakhat Bid, Jaldak, Safi, and Soran. At least the impression that can be made is that they are the same.
Shahnameh land is being migrated:
Here, the servant and waterman of a rural woman want:
Building residential units with prices of billions and numbers of 27 billion, 28 billion, 29 billion and 30 billion is being sold. Shahnameh land worth billions is being converted into apartments. The facilities of these apartment units do not include balconies and views. Their facilities include parking and storage, the difference is this. We have a detailed description that is provided. Every time I follow this news. It is not. It is close to being a visitor. The boss comes up with a word and says detailed. Just like cyberspace.
You can't find anything.
You look around, they say there is no, they don't give it, and so on. You see this same street, in order to say that there is no soil, they put four trees around the garden, a circular thing that is soil. That is the same tourist and tourism street.
You go and look at Neyshabur, it has developed and was once the capital of Iran. Its urban area has grown without considering the trees.
A little lower, you go to the city of saffron lands of Mashhad residents who live in the provincial capital. You look there, it's built. Very geopolitical and industrial. Full of buildings without trees. I'll leave you a picture of this.
A picture of one of the cities in Germany, all of which are similar, look at Google Maps, the agricultural lands seem to be the same. The houses are built in the same way. How many places in Europe are like this?
You say Germany has planted the same soil.
Their population is similar to the population of Iran.
For this lack of soil and planting, let's go to Algeria in Africa, its gas region. A desert with few green trees. A city greener than a desert. You see four round fields around it planted with green.
Algeria uses gas to finance agriculture. Foreign investment. Let's go to Asia and Japan. The population of Japan and Iran is not much. The greenery and mountains are green, they have planted trees.
I looked at Google Maps and saw a picture where they put sticks between the wheels of cars, meaning we don't like cars. They posted a picture where shrubs have grown next to the part where the sewage goes. He posted a photo and said, "Look, it's green here."
What's the opposite here? We have 4 shrubs, one day we see them being removed. If I were to post this photo of a tire, all four of my tires would be punctured! That means we don't want trees, we don't want shrubs.
Compare Iranian culture with Japanese culture. I'm not saying their photos are showing this. I saw these same potted shrubs being pulled out of the ground several times a day. I saw the same thing with everyone else. They dry out so many shrubs in the front garden that they become disobedient and migrate. I'm in Tehran, and there's already a lot of talk about it. Chitgar Lake is coming. Or the trees on Valiasr Street that he planted. The trees in our place are also quickly cut down and destroyed by someone with a saw.