جلسه برگزار شد. قبل از ما یکی دو نفراومده بودند که جلسه قبلی رو تشکیل بدن. آقای رئیس اونها جلسهای داشت که جلسه ما رو به تاخیر مینداخت. روی تخته کلماتی مثل خاک و زمین نوشته شده بود.
خیلی جلسه کوتاه بود چون قرار بود منو باز این به یک عالمه آدم دیگه معرفی کند. البته این میگفت من با بقیه فرق دارم و تو رو به بهترینها معرفی میکنم.
وقت جلسه تموم شد بابام در مورد زمین و خاک به خود من هم مربوط میشد صحبت کرد. اگر تنهایی بودم این جلسه مال من نبود. همونجا که رئیسه میگفت تو رو به بقیه معرفی میکنم و رزومه رو بده برام تموم شده بود. ولی بابام چون به نظرش میومد که باید حرفهایی رو بزنه که به نسل بعدش مربوط میشه شروع کرد به صحبت کردن، از زمین و از خاک. حتی شاید میخواست بگه که آدم مفیدی برای صنعت مرتبط با من بوده، پس امروز به فرزندش توجه بیشتری بشه.
حواسم به نقاط مختلف اتاق بود. صحبت زمین با توجه به رکود مسکن سال 1376 رسید به مسائل کشوری و بنظر رئیس اینا به من مربوط نبود. در حالی که وارث مالک بخشی از زمینها من بودم، به خودم مربوط نمیشد. چقدر خوب که زمینی به نام من بود. البته از بعضی چیزها با خبر شدم که نمی دونستم.
رئیس آدم خوبی بود. بهم گفت تو آینه به خودم نگاه کنم و به خودم توجه کنم. گفت برای رسیدن به این جایگاه خیلی تلاش کرده از جمله تلاشهاش این بود که چند صفحه گزارش درست کرده بود و همکارش اونو تو سطل آشغال انداخته بود و این خندیده بود به خنده گرفته بود در عوض گفته بود که شاید به خاطر اینکه با خودکار نوشتم شما ناراحت شدین تایپ میکنم. با این کارش رئیسش رو از رو برده بود. البته به این هم اشاره کرد که آدم هایی هستند که از تلاش دانشجوها به نفع خودشون سو استفاده میکنند و دانشجو رو عقب می اندازند تا خودشون جلو بیوفتند.
من میگم آزمونده را آزمودن خطاست. اگر قرار رئیس من یه همچین کاری بکنه من قرار نیست تو روش بخندم و بگم که تو کار منو حروم کردی انداختی اشکال نداره یه طور دیگه بهت نشون میدم. اون موقع رئیس تو مردی بود و تو هم مردی بودی. من نگاه میکنم رئیسم اگه مردیه اشکالی نداره نمیگم بهش. من نگاه میکنم اگه رئیسم باعث میشه که با این کارش بین همکارها هم حضور نداشته باشم دور اون رئیس اون همکار رو خط میکشم. من جایی که کار میکنم برام مهمه. به قول یکی که ۱۰ سال به اصطلاح پرسنل بود، ما داریم اینجا زندگی میکنیم. اگر قراره که در زندگیمون انقدر مشکلات باشه بهتره که دنبال مشکل بگردیم و حلش کنیم. شاید اون بنده خدا میدونسته که اگر صبر و تحمل بکنه تغییر رتبه پیدا میکنه یا انتقالی میگیره. شاید اون آب باریکه که بهش دادن امید داشته. من البته از روز اول کسی بهم آب باریکه نداده. داشتم همه اش کارآموزی رایگان میرفتم و پروژه پایانی انجام میدادم. تو این پروژه ها هم سطح استاد رو در سطح جهانی بالا میبردیم که باعث بشه هر وقت خواست از ایران بره. وقتی کسی در ازای کاری که کردم فقط نمره داده و چیز دیگه ای نداده برای صبر و تحمل راجع بهش فکر نمیکنم. من اگه امروز اینجا دبیرم کردن و بهم گفتن که این رو نارنجی، کن اونو چپ چین کن، اینو چرا اینجا نذاشتی؟ اونو چرا اونجا نذاشتی؟ اگر تحمل کردم و بعد دیدم که به دلیل دلخوشی رئیس به شخصیتم داره توهین میشه، اون راه و مسیر رو ادامه نمیدم. میخواد چیکار بشه؟ آخرش این بشه که مثلاً طرف بچهشو جای من بیاره؟ من برم پایین بچهاش بیاد بالا؟ به دلیل دلخوشی رئیس؟
من بهشون میگم بله شما بردین، شما پیروز شدین، جامو میدم به شما و اگر روزی بچه تو رو دیدم رئیسم شده بهش سلام میکنم و فردا میگم خداحافظ. در هر صورت نگاه کنی ظاهراً چارهای نیست قرار نبوده هیچ وقت بچه این طرف رئیس من بشه. خودش که رئیسم نشد بچهشم نتونست رئیسم بشه. آب باریکه را حفظ کردم؟ نه
چیزی از دست دادم؟
با اون شخصیت که اون رئیس بود چیزی هم به دست نمیآوردم که از دست بدم. کسی اونجور فضاها و آدما رو تحمل میکنه که امید داره این فضا و اون آدم رو به بهبودی باشه. خشت اول چون نهد معمار کج، دیوار تا ثریا میرود کج
به نظر من مشکل از اونجایی بود که تعریف من از صبر و تحمل با تعریف اون از صبر و تحمل فرق میکرد. اون یه کسی بود که به خاطر امرار معاش از یه تاریخی به این نتیجه رسیده بود که حقشو به خواهرش بده. بعدشم نتیجه گرفته بود که آب باریکهای که پدرش زمانی داشت چیز خوبی بوده که این میتونسته حداقل تا همون حد داشته باشه. ولی من با اون فرق میکردم. من صبر و تحملم سر یک چیز دیگه بوده تا حالا. من دلی کار میکنم. روزی که نمره ها متزلزل شدن و مهمترین چیزی که من داشتم نمره بود یک عامل باعث شد راه رو ادامه بدم؛ راه سختی که توش ۲۰ سال سابقه کار داشته باشی و ۲۰ سال تحصیل کنی دلم بود که میخواست.
خدمت سربازی برای من موضوع نبود. من مرد نبودم. لازم نبود خرج و مخارج خاصی برای خودم تعبیه کنم، و کاری که میکردم از روی علاقه بود. همسری نداشتم بچهای نداشتم. عرف جامعه تشکیل زندگی رو بر عهده من نگذاشته بود. همین عامل بارها باعث شده که با خودم فکر کنم برای کدوم رئیس دارم کار میکنم. اگر قراره که من در محیط کارم پشتوانه نداشته باشم چه دلیل وجود داره که رئیسش رو تحمل کنم؟
خلاصه اینکه راهنمایی اون از حیث صبر و تحمل مردانه بود و من زن بودم.
I was no man. I was not a mother . i was just a heart. While a bill can be hot I was a broken heart. The heart that God hears it. I had a God who hears everything to me. A God who brings everything to me. I had seen the power of my soul. The power that if I ask from it, it could bring everything to me. It could connect to bad and true. I just should set it's settings. I just should find my hands. If I just could find the true place of them I could tell the true thing to God, and he brings it’s true for me. All of them was related to my soul. If I could control my soul I could tell it where to go. I could tell to my soul everything and asking everything from it, was the right thing that I want. The right that I want is something that I cannot find it everything. I should search the right and true, which it makes me happy. The right was something that it gave me the pleasure, the soul pleasure. My soul was precise. My body was precise. Its precision maybe was not like other creatures. But it was sufficient for me. It even was more than that I wanted. I just should learn. I just should teach it. Where was the source of learning? When I learned where was the source of living? Where was the source of living my soul and my body? Was the source in a job offer? Maybe yes, maybe no. Maybe a little, maybe more. Maybe it was in the sea, maybe it was on the ground. I needed a brief list to reach me sooner to those sources. Those sources that exactly was for me. For my soul the sources should be endless. And my body should stay to work for my soul. My body which it should have long life. Everything had time, number and precision. Learning them should be with the least Force and with the most improvement. Hence my search needed a brief effort and a brief experience. The experience should be like other creatures. Creatures like birds or ducks. Do birds and ducks had an insight group lifes. I wasn't less than them. I wasn't separate than them. I'd like to have a life at least the same as them. I wasn't as precise as them in some modes, but I could simulate their life for myself. They had some bones and crones. I could in some cases be like them and in some cases be like other creatures. Yes I have had a teacher for myself. The teacher was nature. It was my society. It was in my around world. It learned good and bad. The best for myself, was chosen by me.
من باید میگشتم تا رسالتم را برای کسب بهترینها پیدا کنم. رسالت هم اون چیزی نبود که بشه به این راحتی به دستش آورد. این رسالت باید روح منو نوازش میکرد. روح من نیاز به نوازش داشت. این نوازش شامل لحظه بغل گرفتن از حتی پدربزرگ هنگام سرخوردگی و ناراحتی از هم دوره ای ها و همسن هایم نبود. این نوازش شامل همدردی لحظه یک نفر فامیل نزدیک نبود. این بود، ولی من یکی رو میخواستم که دائم نوازشم کنه. خونده بودم که این نوازش رو می توانم از امام غایب بگیرم. جدم کی بود؟ من اون جد رو نمیشناختم. باید یکی هوامو میداشت. برا همین میرفتم حرم اون نوازش رو اونجا جستجو کنم. هر روز نماز میخوندم و این نماز خوندن رو دوست داشتم. این نماز خوندن و این با خدا بودن زمانهایی بود که ممکن بود حسادت اطرافیانم بهم بیشتر شده باشه. زمانی این نماز رو میخوندم که ممکن بود اطرافیان بخواهند اصلاً من نباشم. من زنده بودم. من نمیتونستم به اطرافیانم کاری داشته باشم. من بودم و میخواستم برای خودم کاری کرده باشم. قوانینی که پدر مادر و آبا و اجداد برای من تعریف کرده بودند کارساز نبود. دیگه معلمها و نمرههاشون هم در حال تموم شدن بود. من داشتم فارغ التحصیل میشدم در حالی که نمرهها مهمترین چیزهایی بودند که اونها رو هم به دست نمیآوردم. دنیای من همینقدر کوچیک بود. انتظار زیادی هم نداشتم. حفظ یک نمره و جایگاه توی مدرسه یا دانشگاه کار سختی نباید میبود. این هم داشت تموم میشد. با یه قلب شکسته میتونستم اراده کنم بچه خوشگل زن هم سن و سالم بیفته روی زمین. خدا هم صدای قلب شکسته رو میشنوه و به اون جواب میده. اما آیا این اون چیزی بود که من میخواستم؟ میخواستم به مردم آسیب بزنم؟ خدایا منو ببخش اگه بخوام به خلق تو آسیب بزنم.
از خدا خواستم که راهو بهم نشون بده. راه رو به من از قافله جا مونده فراموش کار نشون بده. رسالتم رو تو اتوبوس و تو راه، تو مسجد و خانه خدا، و تو حرم جستجو میکردم. آن را بین باغ های رویاهام جستجو میکردم. هنگام بیداری در شب در جستجوی آن بودم، و هنگام بیداری در روز به یافتن آن امید داشتم. آن رو در کتابها جستجو میکردم و مثل کسانیکه بخواهند احضار روح کنند هر بار منتظر توجه ویژه غیبی بودم. انتظار نیروهای امدادی غیبی داشتم و هر بار اثری از زیبایی میدیدم و میخواستم اونو تکرار کنم. با روح من سازگار نبود اگر به تکرار میدیدم که دارم باغی رو جستجو میکنم ولی یکی رو گلهایش پا میذاره. اون یکی حتی اگر زن برادرم هم بود از اون باغ بیرونش میکردم. این کاریه که تا حالا من دارم میکنم. گاهی هم قولهایی دادم که سعی کردم پاشون باشم ولی به یک شرط. و اون شرط اینه که کسی باغمو خراب نکنه. من یک باغی دارم که تو اون باغ اگر هیچ کس و هیچ آدمی و هیچ موجودی و هیچ رویای دیگری وجود نداره یک خدایی هست و یک من. خدایی که به مورچه روزی داده، تمیزش رو هم داده و امید دارم که به من هم میده، خوب و تمیزش روهم میده. پس اگر خدای من قوانینی داره که سعی میکنم طبق اون عمل کنم انتظار دارم که دیگران هم بپذیرند که من هم قوانینی دارم که برام محترمه. من سعی کردم روزی به کسی آسیب نزنم پس دیگری هم حق نداره به من آسیب بزنه. تا حدی که عقلم بکشه تحمل میکنم، ولی تحملم هم حدی داره
یه چند روزی درگیر آب جمع کنی جای خونه مون بودم. نه بارون آمده بود و نه این آب مال خانه خودمان وسط شهر بود. بخش اعظمی از آب شیرین تصفیه شده حروم شده خانه خراب کن یک جا جمع شده بود که من باید با طی آن را به یک سمتی میبردم. فایده هم نداشت و کار را رها کردم.
در این اثنا کار دیگری هم بهم محول شد و آن تمیز کردن نقاط چربی کهنه بود. برای تمیز کردن آنها باید جوهر نمک میریختم و چون شیر آب نبود با همان جارو باید پخششان میکردم و همینطور تا آخر. یک روز کامل هم باید برای این کار جدا میکردم. ناگفته نماند که این یک روز کامل از سر حیله هم بود و تا چند روز ادامه پیدا کرد و حتی آثارش تا فردا و چند روز دیگه ادامه داره.
اما، بخش جالب ماجرا اونجایی هست که من مثل فیلسوف های ماکارونی خور پی به یک نکته که نه، بلکه یک نقطه بردم.
من همین طور که سر جایم ایستاده بودم باید جوهر نمک را با جارو پخش میکردم. عجیب که این دسته جارو مثل یک وجه پرگار شده بود و خودم که عمود ایستاده بودم، وجه دیگر پرگار شده بودم. کافی بود در تنها نقطه ثقلی خودم رو یک تکونی بدهم و بارها اشکال هندسی دایره را شکل دهم. دایره، دایره، دایره.
دایره، مربع، اشکال هندسی معماری ایوان و مدائن. آیا همه اینها در شرایط اجبار تولید شدند و تکثر پیدا کردند؟
همه چیز از یک نقطه شروع شده بود و من وسط آن نقطه بودم.
آن آب و آن نقطه
یاد کتاب شرح لمعه افتادم که از مهم ترین کتاب های فقهی شیعیان است. این کتاب توسط شهید ثانی در زندان نوشته شده. بعد از او، کتابش تبدیل به مهم ترین کتب شیعیان میشود و بقدری شرح و حاشیه کنارش مینویسند که تبدیل به کتاب چند هزار صفحه ای میشود.
آن آب که جمع نمیشد
آن آب که نمی توانستم جمعش کنم آیا مفید بود یا نه؟
بلکه مفید بود. من رو یاد آن نقطه انداخت. یاد کتاب خلاصه و کوچک اول شهید ثانی. هر چه خلاصه تر بهتر؛ اگر آب می آمد و همه فصل های اضافی کتاب را میبرد چه میشد؟
یک فصل باقی نمی ماند؟
وقتی داشتم تفسیر سوره حمد امام خمینی را می خواندم اولین نکته ای که توجهم رو جلب کرد تفسیر بسم الله الرحمن الرحیم بود. امام خمینی نوشته بود کل کتاب قرآن در سوره حمد خلاصه میشود. کل سوره حمد در بسم الله الرحمن الرحیم خلاصه میشود و کل بسم الله الرحمن الرحیم در ب "باسم" خلاصه میشود. و آن خلاصه در نقطه ای هست که ما به آن امیر المومنین علی علیه السلام می گوییم.
البته، از عشق حسین علی برای ما تفسیر میشود.
خلاصه اینکه از آن آب بر زمین مانده و آب بازی رسیدم به حسین علیه السلام و کمی تاریخ خواندم.
_______________________________________
That water and that point
I remembered the book "Sharh Lomeh" which is one of the most important books of Shia jurisprudence. This book was written by Shahid Thani (Sani), in prison. After him, his book becomes one of the most important books of the Shiites, and they write so much commentary and margins that it becomes a book of several thousand pages.
The water that did not collect
The water that I could not collect, was it useful or not?
But it was useful. It reminded me of that place. Remembrance of the first summary and small book of Shahid Sani. The shorter the better; What would happen if water came and took away all the extra chapters of the book?
Not one season left?
When I was reading Imam Khomeini's interpretation of Surah Hamad, the first point that caught my attention was the interpretation of (بسم الله الرحمن الرحیم) Bismillah, Rahman, Raheem. Imam Khomeini wrote that the entire book of the Qur'an is summed up in Surah Hamad. The whole Surah Hamad is summed up in Bismillah al-Rahman al-Rahim, and the whole Bismillah al-Rahman al-Rahim is summed up in B "Bism". And that summary is at the point that we call Amir al-Mu'minin Ali (peace be upon him).
Of course, the love of Imam Hossein (Husayn) , the son of Ali is interpreted for us, as a basis of knowing Ali (peace be upon him).
In short, I reached Husayn peace be upon him and read a little history.
امروز صبح که داشتم میومدم جای میدون نزدیک حرم یه پسری رو با چمدونش که معلوم بود مسافر از شهر دیگهایه دیدم. پسر موهاشو از پشت دو دور بسته بود و قشنگ معلوم بود که انتظار داره همه زنا هم همینطوری موهاشونو ببندند.
رسیدیم به سر خیابون. به نظر میومد که شال گردن یک نفر گوشهای افتاده. من دقت نکردم ولی قشنگ از پشت سر داشتم پسر رو میدیدم. پسر طوری به اون شال گردن و محیط اطرافش نگاه میکرد انگار که شورشی شده، و مردم روی زمین همه پهن شدن. بعد یکی اومده سریع همه رو جمع کرده. صحنه تموم شده و همه چیز عادی اتفاق افتاده.
گفتم اینو اینجوریه هر وقت یک پروپاگاندایی این آمریکایی میذاره ا هدف باور میکنند. باورشونو طوری نشون اطرافیان میدن که حتی اگر پشت سرش هم باشی حس کنی اون داره چی بهت میگه.
دیگه گذشت و بعد از ظهر شد. بعد از ظهر چند تا مرد اومدن جای زنها نشستن. به نظرم از اتباع خارجی بودند و هویتشون شاید ازبک یا افغانی بود. یکیشون به اون یکی اشاره میکرد که سوار شیم نشیم چیکار کنیم؟ بالاخره جزو آخرین نفرات سوار شدند.
همونجا یکیشون گفت که من کمرم درد میکنه دختر جلویی رو بلند کرد گفت من به جای تو میشینم. اتوبوس شلوغ بود شایدم بو میومد یکی از مردا هم اومد پنجره رو باز کرد. بعد از اینکه ون مرد از اتوبوس پیاده شد و هوا هم دیگه داشت سرد میشد من پنجره رو بستم. دوباره یه مرد دیگه از اون طرف پنجره دیگهای رو باز کرد.
ما که اصرار نداشتیم.
حالا اومدم خونه باز از زبان یگری میشنوم که میگن صبح شورش بوده. حالا یا صبح بوده یا یک جریانی که هم اون از پشت بسته میدونست همین دختری که میگفت هیجان انگیز بوده. میگفت ریختند سرش، همش میزدن تو سرش، سه تا از اون احمقها هم از خودشون، سه تا پسر اومده بودن و قال میکردن. انگار جلوی دانشگاه بوده و یه چیز خیلی کوتاهی هم بوده، چون هیچ خبری از هیچ کسی نبود و ظرف یه دقیقه تموم شده بود. ولی این دخترا و امثالش داشتن با هندزفریهایی که توی گوششون بود در حالی که چشاشون هی اینور اونور میگردید تند تند خبر منتشر میکردند.
من اینجا مطالب رو مینویسم و یک دونه کامنت برام نمیاد. اون وقت دختره اومده وبلاگ نوشته و میگه من تا انتقاد کردم کلی آدم اومدن جوابمو بدهند. من البته هیچ کامنت رو تقریباً بدون جواب نمیذارم اغلب رو هم تایید میزنم عجیبه که برام اینقدر بعضی ها برعکس صحبت میکنند.
بعدا اضافه کرد: با هم تقسیم کار کردن. از اون طرف دولت که ادامه دولت روحانیه، دوباره شروع کردند به گفتن کلماتی مثل قشر آسیب پذیر، مستضعف و غیره. عارف، معاون اول پزشکیان، گفته که اینها رو به شدت مراقبت میکنیم.
دور قبلی که این کلمات رو استفاده میکردند فقیرتر میشدیم. مثلا قیمت مسکن جهش پیدا میکرد و هر خانواده جوانی که پول تو بانک مسکن گذاشته بود ناتوان از خرید خانه و مسکن میشد. وقتی رسانه ها میپرسیدند که چرا با افزایش قیمت مسکن باید فاصله طبقاتی زیاد شود؟ از اون طرف آقای اسلامی به عنوان وزیر راه و شهرسازی دولت روحانی، برای حل مشکل مسکن میاومد جلوی دوربین و میگفت قشار مستضعف و آسیبپذیر برای دریافت مسکن به کمیته امداد مراجعه کنند. کلا راه حلش هم کمیته امدادی بود. کمیته امداد بیشتر نقش حمایتی ایفا میکند.
فقط در دولت بعدی، رئیسی شهید، این کلمات کم و کمتر استفاده شد و هنگام انتقاد به دولت روحانی به شدت استفاده از این کلمات اشاره شد. در واقع انگار دولت کار معکوسی انجام میده و هرجا کلمات مستضعف و آسیبپذیر رو وارد میکنه باید انتظار داشته باشیم که قراره اتفاق بدی برای این دسته بیفته.
One of my colleagues asked me what do you do when you are unemployed?
I told her: I will not be unemployed and we are in an area where no matter how we work, it is necessary to work and there is room for improvement.
In short, I am not unemployed, but I am still looking for a job. 20 years ago, when I was finishing my studies for an associate degree, we had a professor who was the head of IT of one of the largest private units in our country at the same time, and he was also our professor. Through one of the students, that is, my friend, we did an industrial project with him. My friend arranged a computer for us through the school where his father was a teacher. Another friend and I used to go to work on the project system. Beautiful and hot summer days and beautiful and cold winter days, every day from morning to 7 pm we come to work behind the system. With the new language of the C#.Net. Of those languages under Windows if Microsoft says it has changed today, we say yes sir, it has changed, there is no problem, we will learn another language. Our same professor had hired two upper semester students, who said that programming language is not important at all; Algorithm is important. They were very educated and my professor once came in front of the university and held a big conference and said yes, I became an entrepreneur. These are two of the students who are doing projects with me and we are working together, and now I am an entrepreneur.
At that time, the entrepreneurship festival was popular. In short, our professor was a brand and he had bought all the CCTV cameras of this large private unit from Europe, and he had gone to a foreign country a couple of times, the name of which I do not remember now. Later, I saw that his family is also a rich family.
During the winter, my friend's father, who gave us the school computer, took his daughter to teach a class there at the same time. At that hour when his daughter was teaching, I was behind the system to see what this code would look like; The code would be deleted occasionally, today. The content would be deleted tomorrow. Today I will fix it, tomorrow I will buy a CD for it. At that time, CD was still rewritable and the flash memory was in the hands of few people. That other friend had brought his rewritable CD and everyone was doing whatever they could for themselves. And of course, I was the one who had to sit behind the system while working. If I didn't come to work one day, they couldn't and maybe they didn't want to work. I had presented a programming language model for work, which I had to follow myself. My friend's father, who brought her, had seen the work from my side. It was as if I was not a good employee for him. I remember they took me for a ride once and when I closed the door, he grumbled to my friend, why is she closing the door so tightly? This is a type of employer grumbling. The next time, I was working for someone else, her husband said the opposite, why is she closing the car door slowly!
We used to sit behind the system when we were teenagers and the only mode I could choose was when praying. What an option. Another time, when we were moving the desktop computer, his father said: What are you doing? Do you take off Apollo?!
It passed and summer came and we happily said that now we will hand over the project to the professor and get a grade. Once or twice, we took the project and showed it to the professor, and he raised the mouse, saying that he is not satisfied, and what is the situation, and so on. On the last day, he said: I will give the grade of your final project, but come and finish it here. I don't remember, I asked him if you are hiring or not, but what I remember from him is that he said that we have an honorary force, the wife and husband are flying from other cities on Sundays, and they work here.
If they honorary come by plane, they must get the money. After working for free for a year and you were not satisfied, I should have come to finish the job for whom?
Well, because I had the experience of my diploma and in the internship of my diploma, there was someone who explained the work to me, and we went to the system and he said: type this letter exactly with this character that I told you, type it here, type it there, why didn't you type it? Why didn't you put them on the left line? I was not employed and soon I left. I said both here and there that I don't work for anyone for free.1
In my mind, I was more expensive than these words. The diploma was more expensive, so I did it as a post-graduate diploma. I was more expensive as a graduate student and I wanted to make it a bachelor's degree. I was just going through my teenage years. As a teenager, there were thousands of hopes and windows in front of my eyes.
I didn't even go back for my bachelor's internship. Although I lived with memories of playing in the snow and things like that with passing friends, I wasn't happy that I was working for free and that no one appreciated me.
Every day, I used to pass by the center of the largest private company in the country and I would say: If I go to this IT center, will its boss, my professor, still be there? What does it matter?
My friend's father was friends with this boss, what did he do with us?
It has been until a day like today. A week ago, I had taken a job from a manager and it didn't fit his taste and I left. The following week, I got a job in a secretarial unit, and the girls of the seventies expected me to beg them more so that they would give me half the work, and I came out.
And today, the third week, they ask me to "go to the negotiation table for this one interview. Go see what happens in the interview, tell me the result. It's a pity, it means that we have an elite to live abroad."
I myself have thought about going out many times, but it is very difficult to go out. Especially for someone whose two backs of her/his family are not there, or one back after her/his family is not there. Even there, they don't distribute Halva, in this war and conflict. Nice, you have to work hard, start from scratch
A thousand unforeseen events, for someone who is just starting out. For me, of course, zero has always been one point. I started, and finally I continued.
I looked at my phone and said myself I will send him a message now: I am coming for an interview. I copied the message because they had already given me the text to introduce myself with thank you and thanks in advance. I should have named that empty place.
Before I sent the greeting message, I went to talk to my mother about this. After all, it is true that she has seen all my efforts in these 20 years and I even told her the memories of my days as an associate several times. But then again today, when you described this memory, the air has a different color. Maybe that day you were describing summer. Today is autumn and winter. I told my memories and she said something interesting. She said: How much was the coin at that time?
I said it was very cheap, maybe 100 thousand Tomans. At that time, we did not know what inflation was. 20 years ago, early eighties. She said: You were going to buy a coin.
I saw that she was telling the truth, she said something new. All this time, everyone has been asking me to come and go to this work, come and go to that work. It's a pity, no one told me to go buy coins, it wants to go up.
_____________________
1- ___________________
1- That day, that professor asked us to work for free, but at the same time he was getting all the CCTV cameras for the shrine from Europe. Today, when the Zionist regime took over the monitoring of the cameras with the "Nimbos" project and the cooperation of the technology giants, they are happy with the purchase of that day. That professor became rich, because today a student like us was supposed to have nothing to do with giants.
First, the martyred president was martyred. From that time, he was a servant for a while. Now he and his ilk have taken the role of guard servants. It is very clear and for two days, radio and television have been broadcasting his film everywhere.
The issue is that the Iranian Nursing Council had a meeting and invited everyone who could, and he stood behind the statue of a person, who I think is "Modarres". Sidi's black turban is stretched and instead of the weapon that Friday imams carry, he leans on a cane.
They couldn't say no one to stand up all the time. However, they left his statue, here!
Everyone, and every artist, understands what they mean by this. I will post one or three Photos from different angles so you can see for yourself what I mean:
Now, in the photo, the statue is the same as the real person. Something similar to Fatemi Nia, who recently died of cancer, and with Google's similarity search, he looks like to "Raisi" the before president of Iran. In this photo, the president's chair is empty and his statue is standing behind the corner!
Next photo:
Most of the suits who come behind the podium put a gold badge on the corner of their coat. This statue should be in all photos. The movie shows the statue better.
Even if you are not a Muslim, a Buddhist or a idolater, you will feel insulted by these produced photos.
Next photo:
The statue is so tired that it is as if he is leaning on the chair and this man is talking, finally he goes to sit down, but he does not sit down. Because it is a statue and not real.
In the movie it seems worse. There it becomes clearer what I mean. Since the Pezeshkian president came, we only see strange things from him. Trump has also come to make them complete. If they are right, they establish a computer engineering Council. They don't establish it, because we come to show them to each other?!