Hello Abroad

Hello Abroad

This Weblog is for Foreingers
Hello Abroad

Hello Abroad

This Weblog is for Foreingers

جاسوس

جلسه برگزار شد. قبل از ما یکی دو نفراومده بودند که جلسه قبلی رو تشکیل بدن. آقای رئیس  اون‌ها جلسه‌ای داشت که جلسه ما رو به تاخیر می‌نداخت. روی تخته کلماتی مثل خاک و زمین نوشته شده بود.
خیلی جلسه کوتاه بود چون قرار بود منو باز این به یک عالمه آدم دیگه معرفی کند. البته این می‌گفت من با بقیه فرق دارم و تو رو به بهترین‌ها معرفی می‌کنم.
وقت جلسه تموم شد بابام در مورد زمین و خاک  به خود من هم مربوط می‌شد صحبت کرد. اگر تنهایی بودم این جلسه مال من نبود. همونجا که رئیسه می‌گفت تو رو به بقیه معرفی می‌کنم و رزومه رو بده برام تموم شده بود. ولی بابام چون به نظرش میومد که باید حرف‌هایی رو بزنه که به نسل بعدش مربوط میشه شروع کرد به صحبت کردن، از زمین و از خاک. حتی شاید میخواست بگه که آدم مفیدی برای صنعت مرتبط با من بوده، پس امروز به فرزندش توجه بیشتری بشه.
حواسم به نقاط مختلف اتاق بود. صحبت زمین با توجه به رکود مسکن سال 1376 رسید به مسائل کشوری و بنظر رئیس اینا به من مربوط نبود. در حالی که وارث مالک بخشی از زمین‌ها من بودم، به خودم مربوط نمی‌شد. چقدر خوب که زمینی به نام من بود. البته از بعضی چیزها با خبر شدم که نمی دونستم.
رئیس آدم خوبی بود. بهم گفت تو آینه به خودم نگاه کنم و به خودم توجه کنم. گفت برای رسیدن به این جایگاه خیلی تلاش کرده از جمله تلاش‌هاش این بود که چند صفحه گزارش درست کرده بود و همکارش اونو تو سطل آشغال انداخته بود و این خندیده بود به خنده گرفته بود در عوض گفته بود که شاید به خاطر اینکه با خودکار نوشتم شما ناراحت شدین تایپ می‌کنم. با این کارش رئیسش رو از رو برده بود. البته به این هم اشاره کرد که آدم هایی هستند که از تلاش دانشجوها به نفع خودشون سو استفاده میکنند و دانشجو رو عقب می اندازند تا خودشون جلو بیوفتند.
من میگم آزمونده را آزمودن خطاست. اگر قرار رئیس من یه همچین کاری بکنه من قرار نیست تو روش بخندم و بگم که تو کار منو حروم کردی انداختی اشکال نداره یه طور دیگه بهت نشون میدم. اون موقع رئیس تو مردی بود و تو هم مردی بودی. من نگاه می‌کنم رئیسم اگه مردیه اشکالی نداره نمیگم بهش. من نگاه می‌کنم اگه رئیسم باعث میشه که با این کارش بین همکارها هم حضور نداشته باشم دور اون رئیس اون همکار رو خط می‌کشم. من جایی که کار می‌کنم برام مهمه. به قول یکی که ۱۰ سال به اصطلاح پرسنل بود، ما داریم اینجا زندگی می‌کنیم. اگر قراره که در زندگیمون انقدر مشکلات باشه بهتره که دنبال مشکل بگردیم و حلش کنیم. شاید اون بنده خدا می‌دونسته که اگر صبر و تحمل بکنه تغییر رتبه پیدا می‌کنه یا انتقالی می‌گیره. شاید اون آب باریکه که بهش دادن امید داشته. من البته از روز اول کسی بهم آب باریکه نداده. داشتم همه اش کارآموزی رایگان میرفتم و پروژه پایانی انجام میدادم. تو این پروژه ها هم سطح استاد رو در سطح جهانی بالا میبردیم که باعث بشه هر وقت خواست از ایران بره. وقتی کسی در ازای کاری که کردم فقط نمره داده و چیز دیگه ای نداده برای صبر و تحمل راجع بهش فکر نمی‌کنم. من اگه امروز اینجا دبیرم کردن و بهم گفتن که این رو نارنجی، کن اونو چپ چین کن، اینو چرا اینجا نذاشتی؟ اونو چرا اونجا نذاشتی؟ اگر تحمل کردم و بعد دیدم که به دلیل دلخوشی رئیس به شخصیتم داره توهین میشه، اون راه و مسیر رو ادامه نمیدم. می‌خواد چیکار بشه؟ آخرش این بشه که مثلاً طرف بچه‌شو جای من بیاره؟ من برم پایین بچه‌اش بیاد بالا؟ به دلیل دلخوشی رئیس؟
من بهشون میگم بله شما بردین، شما پیروز شدین، جامو میدم به شما و اگر روزی بچه تو رو دیدم رئیسم شده بهش سلام می‌کنم و فردا میگم خداحافظ. در هر صورت نگاه کنی ظاهراً چاره‌ای نیست قرار نبوده هیچ وقت بچه این طرف رئیس من بشه. خودش که رئیسم نشد بچه‌شم نتونست رئیسم بشه. آب باریکه را حفظ کردم؟ نه
چیزی از دست دادم؟
با اون شخصیت که اون رئیس بود چیزی هم به دست نمی‌آوردم که از دست بدم. کسی اونجور فضاها و آدما رو تحمل می‌کنه که امید داره این فضا و اون آدم رو به بهبودی باشه. خشت اول چون نهد معمار کج، دیوار تا ثریا می‌رود کج
به نظر من مشکل از اونجایی بود که تعریف من از صبر و تحمل با تعریف اون از صبر و تحمل فرق می‌کرد. اون یه کسی بود که به خاطر امرار معاش از یه تاریخی به این نتیجه رسیده بود که حقشو به خواهرش بده. بعدشم نتیجه گرفته بود که آب باریکه‌ای که پدرش زمانی داشت چیز خوبی بوده که این می‌تونسته حداقل تا همون حد داشته باشه. ولی من با اون فرق می‌کردم. من صبر و تحملم سر یک چیز دیگه بوده تا حالا. من دلی کار می‌کنم. روزی که نمره ها متزلزل شدن و مهم‌ترین چیزی که من داشتم نمره بود یک عامل باعث شد راه رو ادامه بدم؛ راه سختی که توش ۲۰ سال سابقه کار داشته باشی و ۲۰ سال تحصیل کنی دلم بود که می‌خواست.
خدمت سربازی برای من موضوع نبود. من مرد نبودم. لازم نبود خرج و مخارج خاصی برای خودم تعبیه کنم، و کاری که می‌کردم از روی علاقه بود. همسری نداشتم بچه‌ای نداشتم. عرف جامعه تشکیل زندگی رو بر عهده من نگذاشته بود. همین عامل بارها باعث شده که با خودم فکر کنم برای کدوم رئیس دارم کار می‌کنم. اگر قراره که من در محیط کارم پشتوانه نداشته باشم چه دلیل وجود داره که رئیسش رو تحمل کنم؟
خلاصه اینکه راهنمایی اون از حیث صبر و تحمل مردانه بود و من زن بودم. 

‏I was no man. ‏I was not a mother . ‏i was just a heart.  While a bill can be hot I was a broken heart. The heart that God hears it.  I had a God who hears everything to me. A God who brings everything to me. I had seen the power of my soul. The power that if I ask from it, it could bring everything to me. It could connect to bad and true. I just should set it's settings. I just should find my hands. If I just could find the true place of them I could tell the true thing to God, and he brings it’s true for me. All of them was related to my soul. If I could control my soul I could tell it where to go. I could tell to my soul everything and asking everything from it, was the right thing that I want. The right that I want is something that I cannot find it everything. I should search the right and true, which it makes me happy. The right was something that it gave me the pleasure, the soul pleasure. My soul was precise. My body was precise. Its precision maybe was not like other creatures. But it was sufficient for me. It even was more than that I wanted. I just should learn. I just should teach it. Where was the source of learning? When I learned where was the source of living? Where was the source of living my soul and my body? Was the source in a job offer? Maybe yes, maybe no. Maybe a little, maybe more. Maybe it was in the sea, maybe it was on the ground. I needed a brief list to reach me sooner to those sources. Those sources that exactly was for me. For my soul the sources should be endless. And my body should stay to work for my soul. My body which it should have long life. Everything had time, number and precision. Learning them should be with the least Force and with the most improvement. Hence my search needed a brief effort and a brief experience. The experience should be like other creatures. Creatures like birds or ducks. Do birds and ducks had an insight group lifes. I wasn't less than them. I wasn't separate than them. I'd like to have a life at least the same as them. I wasn't as precise as them in some modes, but I could simulate their life for myself. They had some bones and crones. I could in some cases be like them and in some cases be like other creatures. Yes I have had a teacher for myself. The teacher was nature. It was my society. It was in my around world. It learned good and bad. The best for myself, was chosen by me.

من باید می‌گشتم تا رسالتم را برای کسب بهترینها پیدا کنم. رسالت هم اون چیزی نبود که بشه به این راحتی به دستش آورد. این رسالت باید روح منو نوازش می‌کرد. روح من نیاز به نوازش داشت. این نوازش شامل لحظه بغل گرفتن از حتی پدربزرگ هنگام سرخوردگی و ناراحتی از هم دوره ای ها و همسن هایم نبود. این نوازش شامل همدردی لحظه یک نفر فامیل نزدیک نبود. این بود، ولی من یکی رو می‌خواستم که دائم نوازشم کنه. خونده بودم که این نوازش رو می توانم از امام غایب بگیرم. جدم کی بود؟ من اون جد رو نمی‌شناختم. باید یکی هوامو می‌داشت. برا همین می‌رفتم حرم اون نوازش رو اونجا جستجو کنم. هر روز نماز می‌خوندم و این نماز خوندن رو دوست داشتم. این نماز خوندن و این با خدا بودن زمانهایی بود که ممکن بود حسادت اطرافیانم بهم بیشتر شده باشه. زمانی این نماز رو می‌خوندم که ممکن بود اطرافیان بخواهند اصلاً من نباشم. من زنده بودم. من نمی‌تونستم به اطرافیانم کاری داشته باشم. من بودم و می‌خواستم برای خودم کاری کرده باشم. قوانینی که پدر مادر و آبا و اجداد برای من تعریف کرده بودند کارساز نبود. دیگه معلم‌ها و نمره‌هاشون هم در حال تموم شدن بود. من داشتم فارغ التحصیل می‌شدم در حالی که نمره‌ها مهم‌ترین چیزهایی بودند که اونها رو هم به دست نمی‌آوردم. دنیای من همینقدر کوچیک بود. انتظار زیادی هم نداشتم. حفظ یک نمره و جایگاه توی مدرسه یا دانشگاه کار سختی نباید می‌بود. این هم داشت تموم می‌شد. با یه قلب شکسته میتونستم اراده کنم بچه خوشگل زن هم سن و سالم بیفته روی زمین.  خدا هم صدای قلب شکسته رو می‌شنوه و به اون جواب میده. اما آیا این اون چیزی بود که من میخواستم؟ می‌خواستم به مردم آسیب بزنم؟ خدایا منو ببخش اگه بخوام به خلق تو آسیب بزنم.
از خدا خواستم که راهو بهم نشون بده. راه رو به من از قافله جا مونده فراموش کار نشون بده. رسالتم رو تو اتوبوس و تو راه، تو مسجد و خانه خدا، و تو حرم جستجو می‌کردم. آن را بین باغ های رویاهام جستجو می‌کردم. هنگام بیداری در شب در جستجوی آن بودم، و هنگام بیداری در روز به یافتن آن امید داشتم. آن رو در کتابها جستجو می‌کردم و مثل کسانیکه بخواهند احضار روح کنند هر بار منتظر توجه ویژه غیبی بودم. انتظار نیروهای امدادی غیبی داشتم و هر بار اثری از زیبایی می‌دیدم و می‌خواستم اونو تکرار کنم. با روح من سازگار نبود اگر به تکرار می‌دیدم که دارم باغی رو جستجو می‌کنم ولی یکی رو گلهایش پا می‌ذاره. اون یکی حتی اگر زن برادرم هم بود از اون باغ بیرونش می‌کردم. این کاریه که تا حالا من دارم می‌کنم. گاهی هم قول‌هایی دادم که سعی کردم پاشون باشم ولی به یک شرط. و اون شرط اینه که کسی باغمو خراب نکنه. من یک باغی دارم که تو اون باغ اگر هیچ کس و هیچ آدمی و هیچ موجودی و هیچ رویای دیگری وجود نداره یک خدایی هست و یک من. خدایی که به مورچه روزی داده، تمیزش رو هم داده و امید دارم که به من هم میده، خوب و تمیزش روهم میده. پس اگر خدای من قوانینی داره که سعی می‌کنم طبق اون عمل کنم انتظار دارم که دیگران هم بپذیرند که من هم قوانینی دارم که برام محترمه. من سعی کردم روزی به کسی آسیب نزنم پس دیگری هم حق نداره به من آسیب بزنه. تا حدی که عقلم بکشه تحمل می‌کنم، ولی تحملم هم حدی داره