Hello Abroad

Hello Abroad

This Weblog is for Foreingers
Hello Abroad

Hello Abroad

This Weblog is for Foreingers

شهرک صنعتی توس- گوشتش برای من، استخونش برای تو

از وقتی تبلیغ خط سه مترو رو برای دانشگاه آزاد مشهد کرده ان، ترافیک های نامتعارف جای بزرگراه درست شده که اغلب مال شهرک صنعتی های بالا دستیه. یعنی دیگه شهرک صنعتی توس رفت تو زاویه و به جایش شهرک صنعتی های دیگه قراره دودزا بشن.

گفته ان که میخوان دیگه فاضلاب به کشفرود نریزند و در عوض از پساب استفاده کنن. همین جا ناز دردانه شهرک  صنعتی توس که در کنار پارک علم و فناوری دو در درخشان منطقه محسوب میشود، گفته که ما صنایعی داریم که نه تنها برای آن ها لازمه آب تصفیه شده استفاده بشه، بلکه خود یک دور دیگر نیز آب را تصفیه میکنیم.

درست در همین لحظه که مزایای شهرک صنعتی توس شناخته میشود، تصمیم گرفته میشود که شهرستان بینالود با پایه رشته کوه بینالود از منطقه، تافته جدا بافته شود: شهرکی که نام توس را یدک میکشد، ولی قرار است بخشی از طرقبه و شاندیز فرض شود؛ طرقبه و شاندیزی که تبلیغات گسترده و فراوان آنها از پیش از انقلاب صورت گرفته بود. یعنی شهرکی در شاندیز داریم که به اسم شهر توس منسوب شده است، ولی شهر توس واقعی که آرامگاه فردوسی در آن است، آنجا نیست. قرار است دوباره آرامگاه فردوسی بزرگ را کوچه پس کوچه های فقیر نشین و اتباع حمایت کنند.

گفته اند به دلیل جمعیت اطراف آرامگاه فردوسی شهر توس را قطعا از مشهد و شهرستان بینالود جدا میکنند. اینجا رشته کوه هزار مسجد برجسته میشود و بزرگراهی که آن را قبلا از منطقه جدا کرده است. زمانی، حدود ده دوازده سال پیش، که تازه میخواستند شهر توس را بعنوان محله ای از محلات مشهد در نظر بگیرند، کوه رادکان از رشته کوه هزار مسجد برای تبلیغات مورد توجه قرار گرفته بود، ولی پس از مدتی با افزایش آلاینده ها و گرمایش هوا این منطقه به حال خود رها شد، و بلکه صف آرایی رسانه ای برای آن شد، و بدتر از آن شاهد تخریب آن به دست خود شهرداری مشهد و غیره بودیم.

شهر توس در حال حاضر از اینکه نه بازار قدیمی، مثل بازار سرپوشیده شاهرود و یا بازار سرپوشیده بازار رضای مشهد داشته باشد و نه مرکز مدرنی برای رسیدگی به امور مردم و منطقه رنج میبرد. یک شهرک صنعتی توس و یک نیروگاه حرارتی توس (فردوسی) هم بوده که گستره آن تا خود شاهنامه 14 کشیده شد. دود و آلاینده های آن را تا مدت ها بدون در نظر گرفتن فضای سبز، سد آبی و شهری تحمل کردیم، ولی درست موقع بهره برداری و رسیدگی به امور منطقه، آنها را جدا شده از شهر توس و آرامگاه فردوسی در نظر میگیرند و با موقعیت جغرافیایی کوه های بینالود جدا میکنند!

__________________________


Toos Industrial Town - Its Meat for Me, Its Bones for You

Since they advertised the third metro line for Mashhad Azad University, unusual traffic jams have been created instead of highways, which are mostly for upstream industrial towns. That is, Toos Industrial Town has gone to the corner and other industrial towns are going to be smoke-producing in its place.
They have said that they want to stop dumping sewage into the Kashfarud River and use wastewater instead. Right here, the beauty of Toos Industrial Town, which is next to the Do-Dar Derakhshan Science and Technology Park, is considered the brightest in the region, saying that we have industries that not only require purified water, but we also purify the water ourselves.
Right at this moment when the benefits of Toos Industrial Town are recognized, it is decided that Binalood County, based on the Binalood Mountain Range, will be woven separately from the region: a town that bears the name Toos, but is going to be considered part of Torqaba and Shandiz; Torqaba and Shandiz, whose extensive and abundant advertising had been carried out before the revolution. That is, we have a town in Shandiz that is named after the city of Toos, but the real city of Toos, where Ferdowsi's tomb is located, is not there. The tomb of the great Ferdowsi is supposed to be supported again by the poor and the nationals in the back alleys.
They have said that because of the population around Ferdowsi's tomb, Toos city will definitely be separated from Mashhad and Binalod city. Here, the Hezar Masjid mountain range stands out and the highway that previously separated it from the region. At one time, about ten or twelve years ago, when they were just considering Toos city as a neighborhood of Mashhad, Radkan mountain from the Hezar Masjid mountain range was considered for advertising, but after a while, with the increase in pollutants and the warming of the air, this area was left to itself, and there was even a media lineup for it, and worse, we witnessed its destruction by the Mashhad municipality itself, etc.
The city of Toos currently suffers from not having an old market, like the covered market of Shahroud or the covered market of Reza Bazaar in Mashhad, nor a modern center to handle the affairs of the people and the region. There was also a Toos industrial town and a Toos (Ferdowsi) thermal power plant, which extended to Shahnameh 14 itself. We tolerated its smoke and pollutants for a long time without considering the green space, water and urban dam, but right when it comes to operating and handling the affairs of the region, they are considered separate from the city of Toos and the tomb of Ferdowsi, and are separated by the geographical location of the Binalud Mountains!

پس از ورشکستگی های وب، حالا ورشکستگی صندوق بازنشستگی

این روزها حرف از اقتصاد با لزوم شرطی نکردن و عدم وابستگی اقتصاد تولیدی به ارز خارجی شروع میشه، تهش به ورشکستگی ها ختم می‌شه:

ورشکستگی شرکت کامپیوتری های وب

و حالا ورشکستگی صندوق های بازنشستگی

میگن خود صندوق درآمدی نداشته و نداره، پس دست بازنشسته های محترم که اغلب از اول انقلاب تا حالا چهل سال از خدمتشان میگذره و الان باید از سود حقوقی که ازشون جدا میکردیم و کنار میگذاشتیم بخورند چیزی نمونده، ولی دارن با ردیف بودجه کشوری دسترنج و زحمات ملت ایران رو میخورند!

من هر روز از کنار ساختمان خاک خورده شرکت برق فلکه برق رد میشم. این فقط یکی از اموال راکد دولته. چرا دولت دستش تو جیب مردم باشه؟! بره بفروشه حقوق مردم رو بده

چرا دولت مدعی العموم بشه و ملت فهیم ایران رو بندازه به جون چهار تا پیرمرد بازنشسته و فرزندان دهه شصتی آنها؟

کس دیگه نبود که کسری بودجه و تورم پولی گردن او انداخته شود؟!

میدری، وزیر کار، برای استیضاح کجاست الان؟

ما خودمون بارها برای خرج و مخارج رفته ایم سراغ فروش زمین و ارث و میراث اجدادمان. بارها ارث پدر فروخته ایم.

امروز اولا کارشناسان دولت که در رسانه قلم فرسایی میکنند مشخص کنند که کدام ارث پدری فروخته اند، تا بعد ما فقط روشن کنیم چقدر داشتیم ارث و میراث می‌فروختیم.

در انتها اضافه کنم که همتی وقتی فهمید امکان رای آوردن استیضاحش بالاست، مثل مرغی که هدفش ظرف غذاست و او را از صحنه دور میکنند پرید و سید عبدالمجید اجتهادی، مدیر عامل فروش اموال تملیکی را با کلی سابقه برکنار کرد و یک جوان بی تجربه که میگن مشاور قالیباف بوده به جایش نشاند! یعنی ظرف غذا رو ریخت و ما موندیم با غذای ریخته شده.

مردم خود تصمیم میگیرند که با دروغ پردازی های ترامپ باشند، یا با راست دولت

در جریان مذاکره ایران-آمریکا (مسقط) از بابک زنجانی رونمایی شد. یعنی درست آنموقع که من اسمش رو در وبلاگم زنده کردم، از او رونمایی شد. ترامپ میتوانست گزینه های دیگری مثل خاوری، رامبد جوان و خیلی اختلاس گران دیگر که بازیگرش بودند رونمایی کند، ولی این بار او را انتخاب کرد.

شاید این رونمایی برای نشان دادن قدرت نفوذش در کشور برای تخریب باشد. بابک زنجانی در تمامی مراحل دادگاهش حرف هایی که میزد، کدی بود که دیگری برای او نوشته بود. مثلا در یکی از جلسات دادگاه اعلام کرد راننده ماشین مرحوم نوربخش بوده است. مرحوم نوربخش وزیر اقتصاد و رئیس کل بانک مرکزی در سال 82 براثر تصادف فوت کرد. مقصر صد درصد راننده ماشین او شناخته شد.

همان موقع که تصاویر او را در تلویزیون پخش کردند ما گفتیم کشتندش.

برای مرحوم نوربخش پرونده ای تشکیل شد که در جریان آن گفته شد دسترسی به آرشیو صدا وسیما و مجلس نداشتند. آنجا گفتند که مرحوم نوربخش در اقتصاد کشور نقش راهبردی داشته و تاسیس بانک های خصوصی پیشنهاد وی بوده است.

بابک زنجانی که امروز در جریان مذاکرات آمریکا و ایران از کلی ماشین و هواپیما و ناوگان ریلی که بدست آمریکا توسعه داده بشه حرف میزنه، ادعای دروغین کرده که راننده ماشین مرحوم نوربخش بوده!

مرحوم نوربخش سال 82 تصادف میکنه. یکی دیگر از اعضای خانواده او (سید تقی نوربخش) سال 97 که در کنار دولتی ها بوده، تصادف میکنه و جان سالم به در میبره. مشابه این جریان برای شهید رئیسی، در هلی کوپترش سال 1403 رخ میدهد. او که پس از واژگونی وزیر ورزش خود، قربانی بعدی بود اعلام شد که در یک سانحه هوایی کشته شده است. کمی بعد قاضی رازینی و قاضی مقیسه دو قاضی دادگاه کیفری در حین خدمت توسط آبدارچی شهید میشوند. این دو نقش مهمی در پیگیری های اولیه جریان سانحه هوایی شهید رئیسی داشتند. با شهادت آنها بخش مهمی از پرونده پاک شد.

آیا در سال 1424 بابک زنجانی دیگری پیدا میشود که بگوید خلبان شهید رئیسی بوده است؟ یک چند سال هم به 1424 به دلیل شهادت دو قاضی پرونده دادستانی اضافه کنیم که خط سیر پیگیری اسناد گم شده است.

اگر الآن عکس رامبد جوان رو جستجو کنید، لحظه ای در حال تولید عکس در کنار این و آن بوده است. حتی عکس ها رو از آرشیو برمیدارد. یک کسی مثل رامبد جوان حرف های حسابی سیاسی میزند، و زن عریان او (با لباس حریر) در حالیکه باردار است راهی کانادا و خانه پدری میشود.

خاوری هم همینطور. علی دایی گزینه دیگر است. او در کنار بابک زنجانی و کنار سایر عوامل دیکته کننده ترامپ در حال عکاسی بوده است.

آن ها برای مردم حرف نمیزنند. فقط عکس میگیرند تا روزیکه وقتش شد ترامپ در مذاکره دیگری از آن ها آنطور که دلش خواست پرده برداری کند.

اینجاست که مردم تصمیم میگیرند با دروغهای ترامپ بمانند و یا با واقعیت دولت پر از نفوذی در ایران.


_____________

During the Iran-US negotiations (Muscat), Babak Zanjani was unveiled. That is, he was unveiled right when I revived his name on my blog. Trump could have unveiled other options such as Khavari, Rambod Javan, and many other embezzlers who were his actors, but this time he chose him.
Perhaps this unveiling is to show his power of influence in the country for destruction. Throughout his trial, Babak Zanjani’s words were code that someone else had written for him. For example, in one of the court sessions, he announced that he was the driver of the late Nourbakhsh’s car. The late Nourbakhsh, Minister of Economy and Governor of the Central Bank, died in an accident in 2003. His driver was found 100% guilty.
As soon as his pictures were broadcast on television, we said they killed him.
A case was filed against the late Nourbakhsh, during which it was said that they did not have access to the archives of the Iranian Broadcasting Corporation and the Parliament. They said that the late Nourbakhsh had played a strategic role in the country’s economy and that establishing private banks was his suggestion.
Babak Zanjani, who is talking about all the cars, planes, and rail fleets that will be developed by the US during the US-Iran talks today, has falsely claimed that he was the driver of the late Noorbakhsh's car!
The late Noorbakhsh had an accident in 2003. Another member of his family (Seyed Taghi Noorbakhsh) who was with the government in 2018 had an accident and survived. A similar incident occurred with Martyr Raisi in his helicopter in 2014. He was the next victim after his Sports Minister was overthrown and was announced to have been killed in a plane crash. Shortly after, Judge Razini and Judge Moghiseh, two judges of the criminal court, were martyred while on duty by Abdarchi. These two played an important role in the initial follow-up of the Martyr Raisi plane crash. With their testimony, an important part of the case was cleared.
Will another Babak Zanjani be found in 2044 to say that he was Martyr Raisi's pilot? Let's add a few years to 2044 due to the testimony of two judges in the prosecution case, whose track record of pursuing documents has been lost.
If you search for Rambod Javan's photo now, he has been producing photos alongside this and that for a moment. He even takes photos from the archive. Someone like Rambod Javan makes political statements, and his naked wife (in a silk dress) leaves for Canada and her father's house while pregnant.
The same goes for Khavari. Ali Daei is another option. He has been photographed alongside Babak Zanjani and other Trump-dictating agents.
They don't speak for the people. They just take photos until the day Trump comes to unveil them in another negotiation as he pleases.
This is where people decide to stay with Trump's lies or with the reality of a government full of influence in Iran.

آیا کادر معلمین در ایران درست عمل کردند؟

یه چند روزه که آگهی های استخدامی برای مربی، معلم و یه چند مورد دیگه رو بررسی میکنم. از آنجاکه این بررسی به این چند روز ختم نمیشه و خیلی تصادفی هر از گاهی به سایت استخدامی ها سرمیزنم، دارم میبینم که استخدامی ها ته کشیدن! چه بسا دلیل اینکه وزیر کار و اطرافیان هم افتادن به تکاپو که اشتغالزایی کنند، همینه که شغل نیست، یا شغل هایی که هستن فقط مال عده ای محدود، ثابت و پایداره که هر از گاهی برای تنوع و جلوگیری از دلزدگی مشریانشون  یکی رو استخدام میکنند و بعدا به دلایل واهی میندازندش بیرون!

تو آمریکا به این میگن اصل بهره وری، ابتکار خلاقیت در کسب درآمد و رسیدن به ثروت.

از نظر بالادستی ها این خوبه و تولید رو بالا میبره. فقط وقتی که دیگه خیلی جریان عرضه و تقاضای شغل راکد شد، یکی باید باشه که اشتغال زایی کنه و این کار میدریه. میدری گریه کنان تن به این کار داده و مجلس هم بهش فرصت داده و گفته تو یکی گریه نکن، راست میگی همه وزارت ها مثل وزارت تو سخت و دشوار نیست. الآن همین جریان وزیر اقتصاد نیست؟ وزیر نداریم و دلار ده تومن ارزون ترو سکه بیست میلیون تومن ارزان تر شده. تازه دلیل هم می آورند و میگن مدیریت خوب دولتی پشت قضیه بوده.

من از هفده سالگی با کارورزی های متعددی که رفتم شاغل بودن رو بارها آزمودم و جاهای مختلفی رو برای کار امتحان کردم. یکی از معدود موارد دهه شصتی هستم که همزمان هم در جریان آموزش بوده ام و هم در جریان محیط کسب و کار.

دهه هشتاد کارآموز بودم. زمانی که شاید بسیاری از دانشجوهای امروز هنوز به دنیا هم نیامده بودن. رشته کامپیوتر رو برای بازار کار انتخاب کرده بودم و با انفجار اطلاعات در سال 2000 بعنوان جوانان دانشجو در کوی و برزن در پوست خود نمی گنجیدیم.

همزمان، شاهد فعالیت های آموزش پرورش بودیم. شرط این کارورزی ها که از سمت آموزش پرورش پیشنهاد شده بود رایگان بودن آنها بود. یعنی اگر در جایی شاغل بودی و پولی دریافت میکردی این میتونست کارورزی حساب نشه، و الآن هم با این اوضاع اقتصادی وضع همینه و تغییر نکرده. یعنی اینطور نیست بگن تورمه و این دانشجوی بدبخت یا دانش آموز کارورزیش رو یک طوری بیاد که کمک هزینه ای براش بشود.

رشته کامپیوتر، یکی از رشته هایی بود که راحت میشد بهش ظلم کرد. از جنبه های مختلف، آموزش پرورش در حال تولید پروسه آموزشی برای جذب هنرجو، مهندس و کلا نیروی انسانی بود. رشته های متعددی همزمان با هر روز تحصیل ما تولید میکرد: کاردانش کامپیوتر، فنی و حرفه ای کامپیوتر، تکنولوژی کامپیوتر، گرافیک کامپیوتر، شبکه کامپیوتر و همینطور الی آخر. یک پیشوند و یا پسوند به کلمه کامپیوتر میزدند و واحد تحقیقات آموزش پرورش رشته جدید با صد واحد درسی معرفی میکرد.

همین روند رو تا دوره های بالاتر ادامه دادند: مهندسی تکنولوژی کامپیوتر، علوم کامپیوتر، مهندسی نرم افزار کامپیوتر، مهندسی سخت افزار کامپیوتر، مهندسی شبکه کامپیوتر، مهندسی آی تی، آی سی تی و الی آخر.

یه کامپیوتر بود و کلی مدرک و رشته که تولید کردند تا ظرفیت رشته رو تا خرخره پر کنند. از آنطرف کسانی بودند که اصلا مدرسه و دانشگاه رو قبول نداشتند. به آنها میگفتیم صاحبکار. ماها که در این رشته ها فراخوان داده میشد و میرفتیم که درس بخونیمو  پدرمادرانمون به آینده تحصیلی بچه هاشون اهمیت میدادن میفرستادنمون اونجاها.

در یکی از کارورزی های دوره خودم بودم که بروم و دیگه تموم بشه و من هم بشم یکی از گلهای طبیعت سرسبز جامعه. اون زمان تعداد زنبورهای طبیعت هم بیشتر بود و خطر انقراضشون کمتر بود. برای خودم مثال زنبور تولید کننده رو میزدم که دوست دارم مثل زنبوری تولید کننده باشم. بخش بایگانی بودم و دیدم یکی از این خانم های آموزش پرورش خودش رو معرفی کرده و امده جای ما تا رشته های بیشتری رو تعریف کنه. یک پرونده آورده بود که در آن از مسئول بایگانی بخشی که بودم سوال جواب میپرسید تا بتونه رشته کاردانش جدیدی تعریف کنه. معلوم بود از این جهت حقوق و امتیاز میگیره.

بعد از آن ما شاهد بودیم که دیپلم های کاردانش بقیه رشته ها هم وارد بازار شد: حقوق- خدمات قضایی، حقوق- شورای حل اختلاف، حقوق-نگارش حقوقی و غیره.

دیگه کاردانش یا همون رشته خود خوان، شامل فقط رشته های خیاطی و گلدوزی و کشاورزی نمیشد. دیگه رشته حقوق هم شامل میشد. همون موقع که یکی با رتبه یک و دو و سه حقوق دانشگاه فردوسی مشهد درس میخوند، جایش رو یکی با کاردانش حقوق پر کرده بود. اصلا حتی لازم نبود که دیپلمش رو بگیره. درامدش رو کنار مدرک حقوق همزمان میگرفت و از مزایای محیط کار برخوردار میشد، میتونست مدرک مقاطع بالاتر رو هم بخره. میتونست هزار تقلب کنه که به فکر رشته حقوق دانشگاه فردوسی نمیرسید. چون مجبور نبود چهارسال صبح تا شب تو کلاسهای اجباری دانشگاه دولتی شرکت کند. دانشجو دولتی فکر می کرد که چه نیازی به تقلب هست؟

نتیجه این شد که رتبه برترحقوق دانشگاه فردوسی شد کارگر معدن و بعد هم تا زمانی که معدن رو منفجر نکردن کسی خبردار نشد که این یک بچه هم داشته و از قوچان تا طبس برای گرفتن حقوق ناچیز کارگری میره اعماق معدن خودش رو سیاه میکنه تا یک لقمه حلال در بیاره.

تنها رشته ای که خیلی نتوانستند سر آن فیلم دربیاورند رشته پزشکی بود. پزشکی که از قبل از انقلاب از انواع مزایا شامل معاف از مالیات بودن برخوردار بود، حریف کاست معلمان و آموزش پرورش بود. اون با نسخه ای که مینوشت و با همون دو دقیقه ویزیتی که میکرد برای هرکسی که دلش میخواست ام آر آی و استفاده از تجهیزات پزشکی و قصابی تجویز میکرد و کسی چیزی هم نمیتونست بگه. این شد که رشته های رادیولوژی و مرتبط با پزشکی هم آنقدر که سایر رشته های دیگه از نابرابری شرایط کار آسیب دیده بودن، آسیب ندید.

امروز، یه خبری از معلم تجاوز کرده به نه نفر دانش آموز در مدرسه ای در شهر ری پخش میشه و هر روز منتشر میشه تا برسه به روز معلم. ماها رو استخدام میکردن؟

تجربه نشون میده که اگر هم استخدام میکردن، آنقدری استخ+دام نگه میداشتن که دلشون رو نزنیم.

یه زمانی، همین دهه هشتاد ما زن ها با یک کاغذ که دستمون بلرزه و این سرش رو ما گرفته باشیم و آن سرش رو مردی در اتاق، کلی سرصدا میکرد و حتی نزدیک بود رئیس جمهور و وزیر عوض بشه. اما الآن رو نگاه کنید. برعکس شده.

الآن همه دارن تایید میکنند که مردی در مدرسه به بچه های مردم تجاوز جسمی و جنسی کرده، و وزیری عوض نمیشه و پوست کلفتی نمیره. کسی عذرخواهی هم نمیکنه، نه از ما که بجای اون مرتیکه متجاوز خانه نشین شده ایم، نه از بچه ها و خانواده هاشون.

وزیر آموزش و پرورش فعلی علیرضا کاظمی ست.



__________________________

Did the teaching staff in Iran do the right thing?

I have been reviewing job advertisements for instructors, teachers, and a few other things for a few days now. Since this review will not end in these few days and I very randomly visit recruitment sites from time to time, I am seeing that the number of jobs has run out! Perhaps the reason why the Minister of Labor and those around him are struggling to create jobs is that there are no jobs, or the jobs that do exist are only for a limited, stable and stable group of people who hire someone from time to time to diversify and prevent their customers from getting bored and then throw them out for false reasons!
In America, they call this the principle of productivity, creative initiative in earning income and achieving wealth.
From the perspective of the upper echelons, this is good and increases production. Only when the flow of supply and demand for jobs has become too stagnant, someone needs to be there to create jobs and this is what happens. The teacher gave in to this work while crying, and the parliament gave him a chance and said, "Don't cry, you're right, all ministries are not as difficult and difficult as your ministry." Isn't this the same thing happening with the Minister of Economy? We don't have a minister, and the dollar is ten tomans cheaper, and the coin is twenty million tomans cheaper. They are now giving reasons and saying that good government management was behind the matter.
I have tried being employed many times since I was seventeen, with numerous internships, and I tried different places to work. I am one of the few cases from the sixties who have been in education and in the business environment at the same time.
I was an intern in the eighties. When perhaps many of today's students were not even born yet. I had chosen a computer science major for the job market, and with the information explosion in 2000, we couldn't fit into our skin as young students in the dormitories and bars.
At the same time, we witnessed the activities of the Ministry of Education. The condition for these internships, which were offered by the Ministry of Education, was that they be free. That is, if you were employed somewhere and were receiving money, this could not be considered an internship, and even now, with this economic situation, the situation is the same and has not changed. That is, it is not like saying that it is inflation and this unfortunate student or student can come up with his internship in a way that will give him a grant.
The computer science field was one of the fields that was easy to oppress. In various aspects, the education and training department was producing an educational process to attract students, engineers, and human resources in general. It produced several fields simultaneously with each day of our education: computer science, computer technical and professional, computer technology, computer graphics, computer networks, and so on. They would add a prefix or suffix to the word computer, and the education and training research unit would introduce a new field with a hundred credits.
They continued this process to higher courses: computer technology engineering, computer science, computer software engineering, computer hardware engineering, computer network engineering, IT engineering, ICT, and so on.
There was a computer, and they produced a whole bunch of degrees and fields to fill the field to the brim. On the other hand, there were those who did not accept school and university at all. We called them "sahebkar". We were called to these fields and we went to study, and our parents cared about their children's future education and sent us there.


I was in one of my internships, hoping to go and finish it and become one of the flowers of the lush nature of society. At that time, the number of bees in nature was also greater and their risk of extinction was lower. I used the example of a producer bee for myself, that I would like to be like a producer bee. I was in the archives department and I saw one of these women from the education department introduce herself and come to us to define more fields. She had brought a file in which she asked the archives manager of the department where I was working questions and answers so that she could define a new field of expertise. It was clear that she was getting paid and privileged for this.

After that, we saw that associate's degrees in other fields also entered the market: law-judicial services, law-dispute resolution council, law-legal writing, etc.
Associate's degrees, or the self-study field, no longer included only sewing, embroidery, and agriculture. They also included law. At the same time, someone with a first, second, or third place in law at Ferdowsi University of Mashhad was studying, his place was filled by someone with an associate's degree in law. He didn't even have to get his diploma. He would earn his income along with his law degree and enjoy the benefits of the workplace, and he could also buy higher-level degrees. He could cheat a thousand times and never think of taking the law degree at Ferdowsi University. Because he didn't have to attend compulsory classes at a state university from morning to night for four years. A state student thought, what's the need to cheat?
The result was that the top salary earner at Ferdowsi University became a mine worker, and then until the mine was blown up, no one knew that he had a child and was going from Quchan to Tabas to earn a meager wage, blackening himself in the depths of the mine to earn a halal meal.
The only field that they couldn't really film was medicine. Medicine, which had enjoyed all kinds of benefits, including tax exemption, since before the revolution, was the enemy of the teachers and education caste. With the prescription he wrote and the two-minute visits he made, he prescribed MRIs, the use of medical equipment, and butchery for anyone he wanted, and no one could say anything. This meant that radiology and medical-related fields were not harmed as much as other fields were harmed by inequality in working conditions.
Today, a news story about a teacher raping nine students at a school in the city of Rey is being broadcast and is being published every day until Teacher's Day. Were they hiring us?
Experience shows that If they did hire us, they would keep us busy so that we wouldn't hurt their feelings.
Once upon a time, in the 2000s, we women would make a lot of noise with a piece of paper, our hands shaking, and our heads on one side and a man in the room on the other, and we even nearly changed the president and the minister. But look at it now. It's the other way around.
Now everyone is confirming that a man physically and sexually raped people's children at school, and the minister doesn't change and doesn't get thick-skinned. No one apologizes, not to us who have become housewives instead of the rapist, nor to their children and families.
The current Minister of Education is Alireza Kazemi.

ما به تو خیلی اطمینان داشتیم

دیروز بالاخره از کاری که دو سال بود تحملش میکردم اومدم بیرون. همه منتظر بودن که زودتر، مثلا دو-سه روز زودتر بیام بیرون، ولی دیگه گذاشتم برای آخرش.

یکی بود که اسمش اکبر بود. روزی که تو یکی از وبلاگهایم از حجاب حمایت کرده بودم، فردایش داشت با دختری که دستش همش به اونجایش بود چ پچ میکرد. وارد اتاق که شدم دختره گفت کروکدیل وارد می‌شود!

باورم نمیشد. سر کار تنها کسی که باهام تقریبا درست و محترمانه صحبت میکرد همین دختره بود! اینم بگم که دختر نبود و زن توی عقد بود. یعنی دختره شوهر داشت و دوست دختر اکبر که از زنش طلاق گرفته بود و یه دختر هم داشت شده بود.

ظاهر امر این بود که امروزی رفتار میکردند. فامیل اکبر غلام پور و خلاصه شده غلامرضا پور و به معنای غلام امام رضا بود، ولی چون خیلی امروزی بودند اکبر صدایش میکردند. اونقدر امروزی شده بودند که دیگر رئیس رئسا و دایی اکبر قصد تحمل کردن من رو نداشتند!

اون روزی که شیر آب رو یکی بجای من باز گذاشت، تو کوچه خیابان هم هر کی از دور میشناختم به چشم دزد نگاهم میکرد. یعنی درست موقعی که کلاغشون به نفعشان حرف نزده بود دزد شده بود. شیر آب رو اکبر بجایم باز گذاشت

اکبر باید جای بقیه یه کاری میکرد. اون قبلا هم شیر آب رو برا یکی دیگه باز کرده بود و بعد از بیست و چهار ساعت فهمیده بودند آب همین طور می‌رفته فاضلاب. نیرو قبلی من چند روز بعد خیلی محترمانه با اعلام حضور همسرش رفع زحمت کرده بود و بوس و ماچه و دوستتان دارم رفته بود.

فقط گفتند پیش می آید و برد دستگاه رو عوض کردیم. اشاره کردن به نیوز قبلی که حتی باهاشون تماس داشته و مایه مسرتشون بوده. من گفتم من که برم برنمی‌گردم به کسی سلام کنمو وقتی برم رفتم دیگه.

فرداش اکبر به همکار گفته بود به فلانی بگو اکبر برا همیشه رفته.  اون روز و پس فردا با چشم رد من رو می‌گرفتند یه وقت دست کم چیزی بلند نکنه. اون یکی همکارم رو دیدم باز به این یکی میگه فلانی شیر آب باز گذاشت و حاضران به غایبان بگویند.

در همین اثنا اتو هم خراب شد! 

خونه که اومدم گفتند احتمالا این رو هم به تو میخواهند ببندند، نرو دیگه.

دیدم راستی، فردایش رئیس اومده میگه اتو رو خراب کردند و داشت شروع میکرد به قبولاندن اینکه اون دستگاه رو هم من خراب کردم و گفتم باشه. اکبر با اینکه سیکل بیشتر نداشت، ولی هی فرستاده بودنش این ور اونور دوره های مختلف، از جمله تاسیسات دیده بود. مثل آیه قرآن گفته بود برد دستگاه خراب شده و همه مثل گفتن چشم قبول کرده بودن که کار مهندسشون، اکبر دوستداشتنی، نیست.

دشمن شاد کن شده بودن. دیگه یه دروغی که میخواستند بهم ببندند رو آنقدر داشتند تکرار میکردند که باورشون بشه! به یکی دو نفر پیام دادم که های وب داشت ورشکست می‌شد شما داشتین چی کار میکردین؟

کسی جوابم رو نمیداد. لااقل اگر نظام مهندسی کامپیوتر نداشتیم، تو صنف خودمون اگر حمایت از خودمون میکردیم یکی مثل من همکار اکبر نمیشد و برای خودش لااقل تو صنف خودمون کار میکرد، نه اینکه یک شرکت بزرگ کامپیوتری با الزام سالی هفتصد و پنجاه میلیارد تومان اعلام ورشکستگی کنه و آب از آب تکان نخوره. اصلاً این از عجایب روزگاره.

باشه رو که گفتم به بعدازظهر رسید و همه مراقبت کردند که حتما تا خود شب سر پا سرکار بایستم. گفتم من بعد از نهار یه مسواک نزدم و یکسره تحت امر شما  که میگین زن امروزی هستین، بودم.

دیدم کسی نیست همین یک جمله رو بهش بگم. همونجا گفتم من نمی مونم. 

همه راضی که من بروم. فقط دختره آخرش گفت بی پدر بوده. منم گفتم اگر تو بی پدر بودی، منم بی کس و کار نبودم. ایستگاه آخر قطاره و می‌خوام پیاده بشم. خوب بگردین که فردا مدعی نشین.

گفت ما به تو خیلی اطمینان داشتیم!

____________

در بخش نظرات یکی این پست رو به مشاعره شباهت داده که چون در آن حرف زشت زده بود، از آوردنش معذورم. گفتن مشاعره، و خواستم کمی با کلمات بازی کنم:

به این عکس نگاه کنید:

من جستجو کردم نظام مهندسی کامپیوتر کدام وزیر. سوال اینه دیگه که اگر بخوایم برای ما نظام مهندسی بیارند چه کسی باید پاسخگو باشه. خروجی شده وزیر ارتباطات با تگ های نظام صنفی، آموزش فنی و پیشنهاد جستجوی وزیر اینترنت و نظام مهندسی ساختمان.

نکته ای که برام جالب بود، جای وزیر نفت خالی بود که آن رو هم نفت آنلاین پر کرد. من نمیدونم این نفت و دکل های نفتی چه ربطی به کامپیوتر دارند که هر جا میخواهند تو سر این مهندسان بزنند از گم شدنشان تا فسادها و اخلال های ارزی سر در میاد. نمونه اش  توضیحات بابک زنجانی درباره برنامه نویسی که استخدام کرده بود. از بابک زنجانی پرسیدن این دکل نفتی چه طوری سر از خلیج مکزیک درآورد؟ پرسیدن اون سایتی که زده بودی چی بود؟ گفت همه ش کار خودم بود و ربطی هم به برنامه نویسی که استخدام کرده بودم نداشت. نتیجه اینه که بزرگترین برنامه نویسان رو برای رانت و فساد خودشون استخدام میکنند، که هیچ جا هم نامی ازشون برده نشود و البته، با یک جستجوی ساده هم نشه ردی ازشون گرفت. فقط دکل نفتی میشه مال بابک زنجانی و یه برنامه نویس تو سری خور هم میشه زیر دستش. اگر آن برنامه نویس هوش مصنوعی نبوده باشه خوبه.